مروري بر بحث شبهاي گذشته
در اصول وقواعد اجتماعي آنهايي كه ذوي الحقوق جامعه اند،آنهايي كه بزرگ جامعه اند، آنهايي كه در تعیين مسير جامعه موثراند، شريعت مقدس ما براي اين بزرگان احترام و اكرام خاصي قائل است واين نشانه عظمت دين ماست.
دراين باب مصاديق بزرگي بحث شد، اما نتوانستيم بحث را امسال به پايان برسانيم، اصل بحث ما مربوط به حقوق والدين بود، ارتباطي كه بايد بين والدين و اولاد تنظيم شود. با اين مطالبات جديدي كه نسل امروز دارند، پدر و مادر بايستي با كدام اصول به اين مطالبات پاسخگو باشند؟ چگونه روابطشان را تنظيم كنند؟ مطالب خيلي بكري در اين مسأله وجود دارد، اما به عنوان كبراي كلي، ابتداء بايستي ثابت شود كه بزرگتر احترام دارد.
ميگفت: به يكي از شهرهاي اطراف كه از شهرهاي استان ما هم نيست شبانگاه رسيديم، جواني را در خيابان ديديم، جوان گفت: اگر به خانة ما بيائيد، ما خانه اجاره ميدهيم. رفتيم خانه اينها اما نپسنديم، (راوي اين قضيه از تجار متمكن و بين المللي و متدين است) جوان گفت: اگر اينجا را نپسنديدید ، خانه ديگري ميبرمتان. ما را به خانة ديگري برد، ديديم اين خانه مناسب است، از او پرسيديم اگر بخواهيم نماز بخوانيم قبله كدام طرف است. گفت: كسي كه اينجا ميآيد چيز ديگري ميخواهد. اولين بار است كه ميبينم كسي از قبله سئوال ميكند . بعد از دقايقي صاحب خانه آمد . از او پرسيدم: نماز ميخواني؟ گفت: وقت بيكاري براي نماز خواندن پيدا نميكنم اما سمت و سوي قبله را مي دانم. به آن جوان به خاطر زحمتي كه براي ما كشيد مقداري پول داديم ، او هم گفت: من فردا نيستم و به تهران خواهم رفت، گفتيم: تو با اين سن و سال تهران ميروي؟ خانه چه کسی ميماني؟ اسم دوستانش را شمرد، از دم همه جنس مخالف بودند. گفتيم: پدرت همينطوري به تو اجازه ميدهد كه به تهران بروي؟ آن جوان از پايش چاقويي در آورد و گفت: پدرم اگر به من اعتراض كند با همين چاقو شكمش را پاره ميكنم. شما ببينيد اينجا اصلاً كبراي كلي ما يعني اصل احترام به بزرگتر، جايگاهي ندارد.
لزوم حفظ حرمت اهل علم
مصاديق بزرگي را در جلسات گذشته بحث كرديم، يكي از مهمترين آنها كه قرآن هم عنايت خاصي نسبت به آن دارد اهل فكر و اهل علم است ، خداوند مي فرمايد: « يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ » (مجادله11) آنكه اهل علم است نزد ما درجه دارد. خداوند در قرآن مفصل از درجه بحث ميكند .
می فرماید : « وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا َ » (انعام 132) ، لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ ٌ (انفال 4) » ببينيد چقدردر قرآن از درجه بحث شده است. كسي كه صاحب درجه است طبيعتاً احترام دارد. « وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضيلاً » (اسراء 21 ) خداوند ميفرمايد : درجههاي اين دنيا در برابر درجههاي آخرت چيزي به حساب نميآيد ، درجه در آخرت داده ميشود ، خداوند ميفرمايد : « فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى » (طه 75) درجة بعضيها خيلي بالاست.
خداوند يك جمله ميفرمايد كه اهل معرفت را به حيرت وا مي دارد.خداوند براي طوائف مختلف ،درجات مختلف بيان مي كند امام براي بعضي ، تعبيري دارد كه مغز مفسرين در آن مانده است ، نميفرمايد براي آن بعض درجه خواهم داد ، ميفرمايد : « هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ َ » (ال عمران 163) آنها خودشان درجهاند.
آن درجاتي كه در آخرت داده ميشود تفاوتشان زمين تا آسمان است ، آقا رسولالله ميفرمايند : تفاوت درجة عالم و جاهل ، هفتاد درجه است ، در هر درجه اسب پر سرعت بايستي 70 سال بدود تا به درجة بعدي برسد.
دركه، به جاي درجه
بالاترين درجهاي كه قرار است در آن درجه انساني قرار گيرد ، درجه وجود مقدس حضرت پيامبر است ، حضرت ميفرمايند : « أَنْ تُوجِبَ لِي مِنَ الْجَنَّةِ مَنْزِلًا يَغْبِطُنِي بِهِ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُون » (بحارالأنوار ج83 ص115 ) من در مقامي خواهم بود كه اولين و آخرين در حسرت آن خواهند بود .
در مقابل بعضيها هستند كه به جاي درجه ، « دركه » دارند، دركه يعني پايين رفته است نه بالا ، « إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار» (نساء145) دركه هم براي خود طبقاتي دارد ، در انتهائيترين طبقه آن ،آنهائي قرار دارند كه منافق و دو رو هستند ، جلوي روي آدم يك چهره دارد و پشت سر يك چهره ، قلبش يك جور است و زبانش طور ديگر ، خود طبقه هفتم واديهائي دارد كه انسان هر قدر در اين دنيا فرو رفته است در آنجا در عذاب سختتري خواهد بود.
علم ،بالاترين سمت آدمي
عرض ما اين است كه خداوند وقتي اهل علم را معرفي ميكند با درجه معرفي نموده است. چه خوب است خداوند به آدمي درجه دهد ، به مؤسس حوزه آيت الله حائري عرض كردند : آقا ،از آقا ميرزا جواد ملكي تبريزي دربارة شما پرسيديم ، ايشان فرمودند : آدم خوبي است .آقاي حائري با شنيدن اين جمله مثل باران گريه كردند و فرمودند : حاج ميرزا جواد آقا به من اين چنين فرمودند؟ . حالا شما تصور كنيد خداوند به كسي بگويد : « نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ » (ص30) اين درجات به راحتي به دست نميآيند ،اين درجات براي آن شخصي است كه از راحتي خود گذشته ، خودش را به زحمت و زجر انداخته ، صبر نموده و جواني خود را در اين راه صرف كرده است .
يك روايتي عرض ميكنم كه يك كتاب ميتوان دربارة آن نوشت: اگركسي ميگفت: « مَا رُزِئْتُ شَيْئاً قَط » (كافي ج2 ص256 ) من در عمرم مصيبت نديدهام، آقا رسول الله، نان آن شخص را نميخوردند ، ميدانيد چقدر مطلب ميتوان از اين روايت بيرون كشيد.
معرفي درجات، به روايت قرآن كريم
خداوند درجات را در قرآن يكي يكي معرفي ميكند، علم يك درجه است، تقوا يك درجه است « وَ الَّذينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ (مؤمنون 60) وظيفهاش را انجام داده است اما باز هم ميترسد، اين خودش يك درجه است، ايثار يك درجه است « وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَة » ( حشر 9 ) خودش گرسنه است اما غذا را جلوي ديگري ميگذارد اين خودش يك درجه است. از مقام خداوند ترسيدن يك درجه است، ايمان يك درجه است « وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في قُلُوبِكُم » ( حجرات 7 ) ، از جمله اين درجات كه از همه بالاتر است علم است، خداوند وقتي ميخواهد محبوبترين بندگان خود را ياد كند ، رسول خدا و اميرالمومنين را معرفي كند ميرود سراغ علم، « قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ » ( رعد43 )
حضرت آدم را ملائكه نميشناسند، خداوند ميخواهد حضرت آدم را معرفي كند، اول سِمَتي كه با آن آدم را معرفي كند ميفرمايد: « وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها » ( بقره 31 ) معلوم ميشود، سمتي بالاتر از اين براي آدم وجود ندارد. مرحوم خواجه نصيرالدين طوسي وقتي به اين آيه ميرسد ميفرمايد: خداوند با علم، فضل آدم را براي ملائكه نشان دادند و چون عالم است ميفرمايد: براي آدم سجده كنيد، براي جاهل سجده معني ندارد، آقا رسول الله نيز در سيره خودشان درجه را به تصوير ميكشند.
گفتم اما خودم عمل نكردم !!
آقا رسول الله وارد مسجد ميشدند ديدند يك عدهاي مشغول عبادتاند و يك عده مشغول بحث علمياند؛ حضرت فرمودند: اين هم خير است اما حضرت تشريف بردند و با اهل علم نشستند، حضرت فرمودند: « بِالتَّعْلِيمِ أُرْسِلْتُ ثُمَّ قَعَدَ مَعَهُمْ » ( بحارالأنوار ج1 ص206 ) من براي تعليم فرستاده شدهام، همنشين اين دنيا همنشين آخرتي است .
البته فرصت نيست كه من مفصل بحث كنم كه مراد دين از عالم كيست؟ دين آنقدر در اطلاق لفظ عالم، سخت گيري دارد كه صرف اينكه كسي الفاظي را ياد بگيرد به او عالم گفته نميشود
مرحوم آقاي فلسفي ميفرمودند : شب از خواب بيدار شدم ، ديدم پدرم شديد ميگريد (پدر ايشان مرحوم تنكابني ،كتاب قصص العلماء را نوشتهاند) ،گفتم : پدر جان چرا گريه ميكنيد ؟ جواب نفرمودند ، اصرار كردم ، باز هم جواب ندادند ، فرمودند : پسرم آيا تا زنده هستم كتمان خواهي كرد ؟ گفتم : بله ، ايشان فرمودند : نماز شب ميخواندم ، هاتفي از گوشة اتاق ندا داد : « اَيُها العالم العامل».
خداوند در آخرت ، عذابهاي روحي هم دارد ، گاهی زن و بچههاي عالِم جهنمي را از جائي عبور ميدهد كه آن مرد با حسرت به حال خوشِ زن و بچههايش نگاه ميكند ، از او ميپرسند : پدر جان اين چه احوالي است ؟ ميگويد : گفتم اما خودم عمل نكردم.
همه اين عظمت به بركت علم است
آقاي مشگيني فرمودند : يكي از علماء ميگفت : وقتي حاج آقا حسين قمي از دنيا رفتند ، در خواب ديدم كه برزخ را تزئين نمودهاند. از ملائكه پرسيدم : چه خبر است ؟ گفتند : حاج آقا حسين قمي ميآيد ، حاج آقا حسين قمي كسي بود كه بمحض خروج رضاخان از كشور هيأتي از علماء را تشكيل دادند تا كشف حجاب را برداشتند. رضا خان به آقاي بروجردي نامه نوشتند : اين روضه خوان را جمع كن. آقاي بروجردي در جواب فرمودند : « چطور مخالفت كنم با كسي كه سر سوزني در كلهاش هوا نيست ،اگر به حرف او گوش دادي ،كه دادي و الّا از امنيت غرب مطمئن نباش » ، فردا صبح هر كسي راديو را باز كرد شنيدند كه كشف حجاب برچيده شده است ؛ اين است حاج آقاي قمي ، همة اين عظمت به بركت علم است منتها در كنار تقوي.
آنكه علم را ادراك كرده چه چيزي را ازدست داده
شخصي روزنامهاش را آورد و نزد آقاي بروجردي گذاشت تا آقا تأييد كند ، آقا آن را كنار گذاشتند ،دوباره روزنامه را محضر آقا گذاشت ، اما آقا آن را برداشتند ، دفعه سوم آقا فرمودند : اين نوشته اسمش روزنامه است ، من امروز اين را تأييد كردم ، فردا معلوم نيست تو در اين روزنامه چهها خواهي نوشت ؟ به علم ميشود مدرك داد اما به تقوي نميشود مدرك داد ، علم و در كنار آن تقوي.
اين روايت را از اين ماه مبارك از من به يادگار نگه دار ـ جامع نهج البلاغه جناب آقاي سيّد رضي ، افسوس و صد افسوس كه اين روايت را در نهج البلاغه نياورده است ـ يكي از كلمات قصار حضرت اميرالمؤمنين اين است : « ليت شعري أي شيء أدرك من فاته العلم بل أي شيء فات من أدرك العلم» اي كاش ميدانستم كسي كه علم از دستش رفته است چه چيزي بدست آورده است و كسي كه علم را ادراك كرده است ، چه چيزي را از دست داده است ، اين بيان شريف در نهج البلاغه ابن ابي الحديد ، جلد 20 صفحة 289 آمده است.
واقعا آقاست ! واقعا آقاست !
حضرت فرمودند: « قم عن مجلسك لابيك و معلمك و لو كنت اميراً » براي پدرت و معلمت از جايت بلند شو، ولو امير شده باشي. استاد ما مي فرمودند : زماني كه ما در حرم حضرت علي- عليه السلام - بوديم استاد ما از آن سوي حرم كه وارد ميشدند هر چند ايشان مرا از آن سوي صحن نميديدند من به احترام ايشان از جاي خود بلند ميشدم.
مقام معظم رهبري كه به قم تشريف آورده بودند، يك يك كوچهها را گشتند و يكي از آقايان را كه ادبيات به ايشان تدريس نموده بودند ، پيدا كرده و به ديدار ايشان رفتند . وقتي ملاقات تمام شد، حتي آن استاد هم در حيرت مانده بود كه رهبر يك ملت به ديدار او آمده ، آن معلم در مورد مقام معظم رهبري ميفرمودند : واقعاً آقاست! واقعاً آقاست!
آقاي مشگيني ميفرمودند: من اساتيدم را كم مانده بود ـ نعوذ بالله ـ در حد پرستش عبادت كنم، يك بار استادم به من فرمود : موقع راه رفتن نان نخور، آقاي مشگيني ميفرمودند : تا آخر عمرم كسي مرا نخواهد ديد در حال راه رفتن نان بخورم .
نمونه هايي از تكريم جايگاه علم و عالم در سيره علما
آقاي بروجردي ميفرمودند : اگر طلبه اي را ببينم در بازار غذا ميخورد پشت سر او نماز نميخوانم.
پيامبر ما همه اين اوصاف را دارد، اگر سوال شود كه كدام وصف حضرت از همه بزرگتر است، ميگوئيم بزرگترين وصف حضرت اين است: « امن رسول بما انزل اليه » پيامبر به كار خودش ايمان داشت.
بفرض اگر پزشكي ، درآمد شغل خودش را با درآمد ديگري مقايسه كند معلوم است به كار خودش ايمان ندارد، به هدفش ايمان ندارد . اينكه حضرت كارهايش را پيش برد به خاطر همين است «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّه » ( بقره 285)
اولين چيزي كه براي يك عالم واجب است اين است كه حرمت علم خودش را حفظ كند . خواجه نصير الدين طوسي مي فرمايد : يك دانشمند و طالب علم، بايد علم و علما را تعظيم كند، مبادا بدون وضو كتاب را دست بگيري، مبادا بدون وضو سر كلاس بروي ، به احترام علم با وضودر كلاس درس حاضر شو.
آقا ميرزا جواد آقا، دو زانوو محترمانه در اتاق خلوتي نشسته بودند، شخصي وارد شد و عرض كرد : آقا اينجا كه كسي نيت شما اينطور خودتان را اذيت ميكنيد، آقا ميفرمايند: خودم كه آدمم .
آقاي اشتهاردي ميفرمودند: من مدتي در اندروني مخصوص آقاي بروجردي ، كتاب مي نوشتم. وقتي مردم جهت ملاقات به خدمت آقا مي رسيدند و آقا مي خواستند از اندروني بيرون برود ، از جلوي ما رد ميشدند و ميفرمود: آن كاغذ را برداريد، آن كتاب را برداريد تا من رد شوم ، آقا از روي يك كاغذي كه حاوي يك روايت و يا مطلب علمي بود رد نميشدند .6
وقتي ايشان شبها ميخواستند بخوابند ، ميفرمودند : مبادا رختخواب مرا طوري پهن كنيد كه پاهايم به طرف كتابها باشد ، كاري كنيد سرم به سمت كتابها باشد .
خلق آثار ماندگار، به بركت حفظ حرمت علم و عالم
روزي كه كليددار كربلا ـ همان كسي كه كليد قسمت پايين ضريح حضرت را دارد، يعني كليد آن قسمتي را كه قبر شريف حضرت در آن قسمت قرار دارد ـ اين كليددار در گوش مرحوم شيخ جعفر شوشتري گفت : بيا كليد را بدهم برو همان قسمت پايين را زيارت كن . اما آقا قبول نكردند . كليددار گفت : آقا ! همه عالم شيعه در حسرت چنين موقعيتي هستند شما چرا قبول نميكنيد؟ آقا فرمودند : اگر بخواهم بروم پايين بايد از پايين پاي حضرت رد شوم و چون علي اكبر در پايين پا دفن شده است بنده نميتوانم از روي قبر شريف حضرت علي اكبر رد شده و پا بر روي آن بگذارم .
آقاي بروجردي ميفرمودند : از خاك آن قسمت برايم آورده بودند . وقتي سيل ازآشتيان به قم رسيد تا خواستند جلوي سيل را بگيرند ، سيل داخل فيضيه شد و حجرهها را پرازآب كرد ، آقاي بروجردي آمدند و كنار آب ايستاده و ذراتي از آن تربت را در داخل آب ريختند . آقاي اشتهاردي مي فرمودند : ما شاهد قضيه بوديم و حتي علامتي هم گذاشته بوديم همين كه تربت امام حسين را در آب ريختند ، آب فرو كش نمود . پرسيديم آقا اين تربت را از كجا بدست آوردهايد آقا فرمودند: اين تربت را از قسمت پايين ضريح امام حسين (ع) برايم آوردهاند.
اينكه آقاي بروجردي ميفرمودند: هنگام خوابيدن نبايد پايم به سمت كتابها باشد اين بخاطراين بود كه علم حرمت دارد و اين مسئله را از استادشان ياد گرفته بودند.
آقاي مظاهري ميفرمودند : جناب ابوالمعالي اصفهاني، استادآقاي برجردي ميفرمودند : اگر در اتاقي يك قلم وجود داشته باشد كه با آن قلم فقه نوشته شده باشد نميخوابم فقط به خاطر حرمت قلم، ببينيد آيا چنين شخصيتي عالم ميشود يا نه؟ ببينيد آيا چنين شخصي قادر خواهد بود اثر ماندگار از خود بر جاي گذارد يا نه؟ همه اينها از مصاديق تعظيم علم است . مبادا چنين مسائلي را مسخره كني، معلوم است كه تمام وجود چنين افرادي را عظمت علم تسخير كرده است .
زماني كه وضعيت حوزه مناسب نبود مرحوم وحيد بهبهاني نماز استيجاري ميخواندند و اجرت آنرا گرفته و به مرحوم ميرزاي قمي ميدادند تا ايشان درس بخوانند.
به مرحوم شيخ انصاري گفتند : وضعيت مالي فلان طلبه مناسب نيست . آقا فرمودند : نماز استيجاري بخواند و از اين راه پول بدست بياورد . گفتند :آقا اولاً اين شخص آقازاده است و اين كار در شأن ايشان نيست ثانياً اوكه ديگر نمي تواند درس بخواند. شيخ انصاري فرمودند : نماز را من ميخوانم اما پولش را بدهيد به آن طلبه تا بتواند درس بخواند.
با اينكه يكي از چشمان شيخ انصاري نابينا بوده و يكي نيز آنقدر ضعيف بوده است كه به سختي قادر به خواندن برخي از متون بودهاند و به همين خاطر است كه در موارد متعددي دركتابهايشان نوشته اند، محكي فلان ، محكي فلان، بدليل اينكه خودشان قادر به خواندن كتاب نبوده و از جانب ديگري حكايت ميكردهاند . عالم از اين قضيه در حيرت است كه با وجود آنكه چشمانش خوب نميديده اما چيزهايي به ذهناش رسيده كه به ذهن اجنه هم نرسيده و از خود اثري ماندگار به يادگارگذاشته است . پس منبع بركت جاي ديگري است.
خدايا مرا از بهشت بيرون نكن !
بحثي كه اينجا مطرح ميشود اين است كه سرّ اينكه تعظيم علم تا اين اندازه مورد توجه قرار گرفته چه ميتواند باشد؟ سرّ اين قضيه اين است كه اگر جامعه اي مي خواهد به بهشت تبديل شود بايد علم را تعظيم بكند .
محقق قونوي مي گويد : باطن را نگر تا سقرها در جگرها يابي، جِنانها در جَنان بيني
ناصر خسرو مي گويد :
از ره خلق و خووسيرت زشت هفت دوزخ تويي و هشت بهشت
مراد از هفت دوزخ هفت عضو، يعني : چشم، زبان، دست، پا، گوش، دهان و بدن - كه كنايه از چيز ديگري مي باشد - است . اين هفت عضو هم ميتواند درب هاي جهنم باشد و هم درب هاي بهشت . اما بهشت يك درب ديگر هم دارد و آن عقل است و هيچ كس با عقل وارد جهنم نميشود و اگر عقل را بر اعضاي هفتگانه فوق اضافه كنيد ميشود هشت عضو.
از ره خلق و خوو سيرت زشت هفت دوزخ تويي و هشت بهشت
حضرت پيامبر ميفرمايند « أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَ هِيَ الْجَنَّة » ( بحارالأنوار ج40 ص200 ) يعني من شهر حكمت هستم و بهشت هم همين است. اگر داخل حكمت هستي از خدا طلب بهشت نكن، بلكه بگو خدايا! مرا از بهشت بيرون مكن.
حضرت به شيعيان فرمودند به خدا نگوييد مرا به بهشت ببر، پرسيدند پس چه بگوييم فرمودند: بگوييد مرا از بهشت بيرون نبر زيرا چون شما تحت ولايت ما هستيدپس در بهشتيد.
اگر جامعه بخواهد تبديل به بهشت شود بايد در آن حكمت رواج داشته باشد. هر سخني كه در ذهن وجود دارد به آن علم ميگويند و چون وارد قلب شد تبديل به حكمت ميشود.
.....پس بديدي گاو وخر، الله را !!!
مرحوم فلسفي در مسجد شاه خطاب به دو هزار نفر از حضار فرمودند: آقايان علما، قدر خود را بدانيد قلب و ذهن اين دو هزار نفر در دست من است و هر نوع تصرفي ميتوانم در آن داشته باشم زيرا در آنجاست كه روح و اعضاي معنوي اشان تكون مييابد اگر كسي خانهاش خراب شود آنرا تحويل بنا ميدهد اما بدنش را هيچگاه تحويل بنا نميدهد. اگر كسي لباسش پاره شد آنرا به خياط ميدهد تا آنرا درست كند اما اگر كسي جسمش مريض شد نزد طبيب مراجعه ميكند ولي آن عضوي را تحويل علما ميدهد كه اشرف تمام اعضا ميباشدو آن قلب است آقا فرمودند: الان قلب و ذهن اين دو هزار نفر در دست من است و هر نوع تصرفي بخواهم ميتوانم در آن داشته باشم زيرا در آنجاست كه روح و اعضاي معنوي انسان تكوّن مي يابد و غير از اين چشم ظاهر، چشم ديگري هم به دست مي آيد.
برو بفروش اين چشمي كه داري كه در ديدن ندارد استواري
يكي چشم دگر بي غش و بي عيب بدست آور براي ديدن غيب
چشم جان را بي نگه ديدار هاست پاي جان را بي قدم رفتار هاست
اي خدا بنما تو جانها آن مقام كا ندران بي حرف ميگويدكلام
حيوان هم چشم ظاهر دارد، انسان هم
گر بديدي چشم حيوان شاه را پس بديدي گاو و خر الله را
اينكه آنهمه ميگويند قلب، قلب فكر ميكنيد همين عضو صنوبري شكل است؟ خير مقصود اين قلب نيست زيرا برخي حيوانات قلبشان خيلي بزرگ تر از قلب انسان است ونيز هر كه پر خوري كند قلبش نسبت به ديگران بزرگتر مي شود. اينكه خداوند مي فرمايد : سخن مرا كسي مي فهمد كه داراي قلب باشد « إِنَّ في ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيدٌ » ( ق 37 ) مقصود كدام قلب است؟
دل مگر اين مهره آب و گل است خر هم از اقبال تو صاحبدل است
اينجاست كه معلوم مي شود اگربخواهيم جامعه را تبديل به بهشت كنيم ، تنهائي چيزي كه مورد نياز است علم و حكمت مي باشد .
كربلا سراسر درس توحيد بود
ببينيد چه روايت زيبائي است خداوند جهل را از درياي ظلماني و تلخ خلق كرده است و همه تلخي هاي زندگي به آن برمي گردد كه آنان يا جاهل اند و يا دلداده اميال مهارنشدني است . ببينيد كربلا براي ما چقدر تلخ است اما براي امام حسين توأم با شيريني است . كربلاخيلي ظلماني بودآنقدر كه از شدت ظلمت و تاريكي امام حسين ـ عليه السلام ـ را نديدند .
مرحوم آقاي ميانجي مي فرمودند : شمشير را گذاشته بودند بر گلوي امام حسين ـ عليه السلام ـ اما حضرت براي آنها خطبه مي خواندند .
در كربلا لشكر ابن زياد فرياد مي كشيدند و سوت مي زدند اما امام حسين مي فرمودند : ساكت باشيد و اجازه بدهيد حقي كه بر گردن من داريد آن را ادا كنم. با اينكه حضرت ابوالفضل و علي اكبر و همه يارانش را از دست داده است اما خطبه مي خواند معنايش اين است كه حضرت مي فرمايند : اگر چه حضرت ابوالفضل و علي اكبر را كشته ايد، اگر قبول كنيد ايرادي ندارد زيرا مصالح چيز ديگري است و اين يعني حكمت. ببينيد در كربلا توحيد موج مي زند و توحيديعني حكمت. اصلا اول تاآخر كربلا سراسر درس توحيد است ، مدرسه حسيني يعني توحيد . با اينكه حضرت در محاصره افتاده است « جعلوه بمثل حلقه » يعني همچون حلقه حضرت را محاصره كرده بودند اما حضرت مي فرمايند : من لحق بي فقد استشهد و من لم يلحق لم يدرك فتحا با اينكه حضرت هيچ چيزي دردست نداشت اما ادعا مي كندكه پيروز است .
اي جوان اين بايد برايت درس باشد اين شيطان است كه مي آيد و براي تو وعده فقر و بن بست و بدبختي و بد بيني به آينده مي دهد ، اما واقعا آينده در دست كيست ؟ به تعبير مرحوم آقاي حائري اگر خدا بخواهد ازديوار براي آدم روزي مي رساند .
ترويج ژرف انديشي، بواسطه حفظ حرمت انديشمندان
حضرت رسول اكرم مي فرمايند : مثل علما بمانند ستارگان است. همچنانكه ستارگان آسمان راهنماي مسافرين كشتي هاي روان بر روي درياهاست، علما نيز راهنماي انسان مي باشند. « إِنَّ مَثَلَ الْعُلَمَاءِ فِي الْأَرْضِ كَمَثَلِ النُّجُومِ فِي السَّمَاءِ يُهْتَدَى بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ فَإِذَا طُمِسَتْ أَوْشَكَ أَنْ تَضِلَّ الْهُدَاةُ » ( بحارالأنوار ج2 ص25 ) بنا براين براي پيشرفت جامعه ابتدا بايد علما جايگاه خود را بيابند . آيا مي خواهيد بگويم چرا عقب مانده ايم ، ببينيد چقدر عالم اسلام عقب مانده است آيا امروز اراده مسلمانان در گرو اراده رهبران كفرايست ؟و چرا هماكنون پست هاي كليدي دنيا در دست آنهاست و با هزار ترفند مسلمانان را تحت فشار قرار مي دهند ؟.
رضا خان گفت: من از روحانیون خوشم نمی آید،یک سرباز دزد از همه معارف در نزد من بالاتر است. حضرت امام این موضوع را در کتاب کشف الاسرار بحث کرده اند بروید و مطالعه کنید.
رضاخان به آقای حائری نامه نوشت با این مضمون که: این گوساله ها چیست که دور خود جمع کرده ای ميدانید كه ، العیاذ بالله اگر طلبه گوساله باشند خود آقای جائری چه چیزی ميشوند. با کسی که چنین سخن ميگوید چه باید گفت :آقای حائری در جواب او فرمودند: این گوساله ها را دور خود جمع کرده ام تا احکام فلان و فلان وفلان و نکاح را در قراء و قصبات به مردم آموزش دهند تا کسی مانند تو پیدا نشود تا به آنها بگوید گوساله! ببینید چه جواب خوبی دادهاند.
در آن زمان تیمور تاش نفر دوم حکومت بود و من فقط یک عبارت او را برایتان ميخوانم ، خدا ميداند این شخص چه ظلمی در نهضت جنگل کردو چه تعداد از گيلاني ها را به كشتن داد . تیمور تاش جمله ای دارد وآن اینکه : استخوان پوسیده یک سربازرا به صد معلم ترجیح ميدهم . درد این نیست که چرا این سخن را گفته، بلکه درد ، محیطی است که آن شخص در آن تربیت یافته . چرا جامعه به جائی برسد که امروز امثال تیمور تاش در آن پرورش یابد. در واقع اسم او از اول تیمور تاش نبود بلکه عبدالحسین بود. خودش اعراض کرد که مگر حسین کیست که من عبد اوباشم اسمش راعوض کرد و گذاشت تیمور تاش و رضا خان از ترس اینکه مبادا او در آینده برایش مشکل ایجاد کند حبس اش کرد. تيمور تاش درايام حبس روزی مفاتیح شیخ عباس را خواست اما رضاخان با یک آمپول ، احمدی –که قضیه اش رامی دانید – او را به جهنم فرستاد.آن چیزی که در جامعه لازم است این است که اذهان روشن شوند،افق دیدوسیع شود ، انسانهای ژرف اندیش و عمق نگر در جامعه زیاد بشوند ، راه آنهم این است که در جامعه ، پیش قراولان اندیشه و طلیعه داران تربیت ، حرمت داشته باشند.
خداوند علما را بوسطه سكوتشان مواخذه مي كند
چرا خداوند در حدیث قدسی ميفرماید : کتک سفهاء را بر علما خواهم زد ،لأحملن ذنوب سفهاء کم علی علماءکم هر چه قدر سفهاء گناه دارند بر دوش علمابار خواهم زد . فقط جوان را ملامت نکن ، راه نشان بده ، همه تقصیرها گردن او نیست .
در میان هفت دریا پایبندم کرده اند باز ميگویند هشیار باش و دامن تر مکن
چرا خداوند از عالم پیمان گرفته که اگر در برابر گرسنگی گرسنه و ظلم ظالم ساکت ماند او را در آتش عذاب خواهد نمود؟ چرا ميفرماید: « لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ » ( مائده 63 ) وقتی به قضیه یهود ميرسد خداوند همه را رها ميکند ، علما را سرزنش ميکند. « وهم ربانیون » دانشمندان الهی ، علما ، کجا بودند؟ چرا ساکت ماندند؟ این خواص چرا تماشاچی شدند؟ چراآقا رسول الله ميفرمایند: « أَلَا إِنَّ شَرَّ الشَّرِّ شِرَارُ الْعُلَمَاءِ وَ إِنَّ خَيْرَ الْخَيْرِ خِيَارُ الْعُلَمَاءِ » ( بحارالأنوار ج2 ص110 ) بدترین بد انسانها هم علما هستندو خوب ترین خوب انسانهاهم علما هستند.
علتش آن است که عمران وآبادانی اعتقادی ، تربیتی ، پیشرفتهای علمی و حفظ تراث با عظمت دینی و ملی توسط علما صورت ميگیرد. اگر اینها نباشند دزد داخل شده وهرچه هست جمع کرده و ميبرد. آداب و فرهنگ و تدین را حمل کرده و ميبرد ، حجب وحیا را ميبرد. موقع آمدن هم معلوم نمی کند .شبهه را به این دلیل شبهه ميگویندکه شبیه حق هست موقع آمدن معلوم نمی شود ولی موقع رفتن معلوم ميشود. شبهه ميآید علی – علیه السلام – را با خود ميبرد بعد از رفتن علی - علیه السلام – متوجه ميشوند که چه اتفاقی افتاده است. به همین خاطر علی - علیه السلام – ميفرمایند : بعد از رفتن من و نشستن کس دیگر در جای من متوجه خواهید شد.
عالم و دانشمند است که در برابر شبهه ميایستد و حرسة الاخلائق ميشود . حرسة الخلائق لقب معصومین - علیهم السلام – است. حرسةالخلائق در جامعه گاهی کاری ميکند که نه تنها شبهه بر ميگردد بلکه بسیاری از افرادی راکه در طرف باطل هستند به داخل ميکشاند .
آقا صاحب الزمان براي مرحوم بحرالعلوم حواله مي آورند
مرحوم بحرالعلوم توانست تعداد چهل هزارنفررا مستبصرنماید. در مکه مينشست با اشراقیت کامل برای حنفی ها با کتاب ابو حنفیه، با مالکی ها با کتاب مالکی و با حنبلی ها با کتاب حنبلی صحبت ميکرد.
شاگرد آقا نقل ميکند:اول صبح آقا چائی و امثال آن آماده ميکردند وموقع شروع درس ، مردم فوج فوج منزل آقا حضور ميیافتند و دانشمند شیعی در مکه تدریس ميکرد. روزی به آقا گفتم که آقا پولدر حال تمام شدن است و این جا شیعه نشین نیست که خمس بیاورند . فردا چائی را آماده کردم و آوردم . در زده شد. برخلاف تمام روزها آقافرمودند: زود این بساط را جمع کن ،خواستم خودم بروم در را باز کنم اجازه ندادند وخودشان در را باز کردند دیدم سید جوان و مجللی وارد شدند برخلاف سایرین که برای آقا کرنش و احترام ميکردند، به آقا سلام دادند و در داخل خانه نشستند دیدم که مرحوم بحرالعلوم مانند نشستن نوکر در پیش آقایان بر روی زانو نشسته است. حال آقا را پرسیدند و بعد از کمی صحبت بلند شدند و پشت سر نیز آقای بحرالعلوم براي مشايعت ايشان بلند شدندو دم در ناقه اي براي بردن آقا خوابيده بود. اين آقا حواله اي به مرحوم بحر العلوم داد و ايشان هم حواله را به من دادند تا از صراف بگيرم، وقتي مبلغ حواله را از صراف گرفتم آنقدر زياد بود كه تنهايي نتوانستم بياورم و چهار نفر حمال را اجير كردم تا آنها را به منزل بياورند .بعداز رسيدن به منزل با خود گفتم: آخر اينجا مكه است مگر اينجا شيعه اي هست ؟ اين چه طور قضيهاي است. براي كشف اين سر بايد از صراف سؤال كنم زفتم بازار تا صراف را بيابم در كوچههاي مكه راه افتادم گشتم و گشتم ولي صرافي در كار نبود.
فكر ميكنيد مرحوم بحرالعلوم صرفاً با عدالت به محضر آقا ميرسند خير بلكه چون عابد عالم بود « وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها َ » ( بقره 31 ) .




