مروری بر بحث شب گذشته
یکی از مهمترین مبحث در شخصیت حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ مسأله صلح حضرت است که نیازمند مباحث مفصلی است . یک جوان شیعی باید از اساس این صلح، اطلاع داشته باشد. چرا حضرت می فرماید : « لو لا ما فعلت لکان امر عظیم» ؟ چرا حضرت می فرماید : اگر من صلح نمیکردم روی زمین یک مسلمان هم باقی نمی ماند ؟ چرا حضرت فرمودند :
« لو لا ما اتیت لما ترک من شیعتـنا علی وجه الارض احد » چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا حضرت می فرماید : « انی خشیت ان یجتث المسلمون عن وجه الارض » قرار بود مسلمانی از ریشه بر کنده شود . حضرت می فرماید : « فأردت ان یکون للدین ناعی » خواستم در روی زمین دینداری باقی بماند .
در اعتقاد ما تمام ائمه از حیث فضل مساوی اند علی ـ علیه السلام ـ است که حساب دیگری دارد، آنچه که مهم است این است که نقش ائمه ، نقش مجموعی است مثل یک شکل هندسی .
نقش ولایت در قبولی اعمال
همه احکام در یک سطح نیستند . هیچ وقت ولایت و نماز در یک سطح نیستند . ولایت نباشد اصلاً نماز بدرد نمی خورد .
حضرت فرمودند : « اِنّما یعنی بِکَ و لِاَ صحابِکَ » شیطان با تو کار دارد نه با کس دیگر، شیطان با نماز گزاران بی ولایت کاری ندارد ، شیطان با عملی کار دارد که مقبول است. بعضی احکام زیر بنای بقیه احکام اند ، ائمه نیز اینگونه اند نقش ائمه نقش مجموعی است امام حسین – علیه السلام –آمدند کربلا تا فقط یک چیز را ثابت کنند و آن اینکه « رهبریت صالح در رأس تمام احکام است.» انسان هر چقدر سینه زنی و زنجیرزنی بکند اگر قرار باشد این مسأله ولایت را نفهمد به درد نمیخورد.
نقش مجموعی ائمه
همچنان که عرض شد نقش ائمه ، نقش مجموعی است . حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ زمینه کربلا و کربلا هم زمینه مدرسه امام باقر و امام صادق را فراهم کرده است .
علامه طباطبائی می فرمایند : اگر کربلا نبود مدرسه امام باقر ـ علیه السلام ـ و امام صادق ـ علیه السلام ـ هم نبود. حتی یک نفر هم درب خانه حضرت صادق را نمی زد . امام صادق ـ علیه السلام ـ جیره خوار سفره حضرت ابا عبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ است همه اینها نقش مجموعی است . صلح امام حسن ـ علیه السلام ـ نیز، یک جزء از این نقش مجموعی است . مگر حضرت می ترسید که صلح نمود ؟ مگر حضرت از شجاعت چیزی کم داشت ؟ حضرت در جنگ صفین تا قلب لشکر پیش رفتند .
دستور قتل بنی هاشم
حضرت امیر المومنین ـ علیه السلام ـ فرمودند : «اَملکوا عنی هذین الغلامین» من از آنِ شما ، اما این دو فرزند را نگذارید به میدان بروند . می ترسم این دو فرزند را شهید کنند و نسل پیامبر قطع شود . چون معاویه دستور اکید داده بود که تک تک افراد بنی هاشم را بکشند . افراد معاویه در میدان عمداً شعارهائی می دادند تا بنی هاشم تحریک شده وارد جنگ شوند . پهلوانهای معاویه عمداً رجزهائی را برای تحریک اطرافیان امیر المومنین ـ علیه السلام ـ می خواندند تا آنها هم نتوانند خودشان را کنترل کنند و وارد میدان شوند . به همین خاطر گاهی امیر المومنین ـ علیه السلام ـ لباسهایش را با لباسهای پسر عمویش عوض می کرد و به جای آنها وارد میدان می شد ، آنقدر از لشکریان معاویه می کشت تا اینکه عمروعاص می گفت: به خدا قسم این علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ است، نه فلانی . معاویه می گفت: ازکجا بفهمیم ؟
عمر و عاص می گفت : چاره این است که به همه لشکر بگو به او حمله کنند ، اگر از جایش تکان خورد همان است که تو می گوئی و اگر از جایش تکان نخورد و نترسید به خدا قسم خودِ علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ است . حضرات معصومین در شجاعت چیزی کم نداشتند .
امام ، امام است چه قیام کند ، چه قیام نکند
در اصول کافی بابی است بنام «ان الا ئمه کلهم قائمون بأمر الله» همه ائمه قائم به امر خدایند.
شما زیارتنامه روز دوشنبه را بخوانید که از اوصاف امام حسن – علیه السلام – در آنجا ، قائم هم ذکر شده است . حضرت یک خطبه ای دارند می فرمایند : «انا امام قمت او قعدت» ، من امامم چه قیام کنم چه بنشینم . چطور می شود به امام نشسته امام گفت؟ در واقع حضرت می خواهند بفرمایند که امامت ما مساوی با حکومت ظاهری نیست ، فکر نکنید حکومت ظاهری یعنی امامت.
امامت چیست؟
«الامامة ریاسة عامة فی امر الدین و الدنیا» خداوند این ریاست را به امامان تفویض نموده است، حتی پیامبرهم این حق را ندارد که به امامان امامت را تفویض کند.
« توجه الله بتاج الوقار» در روایت است که این تاج را خداوند به سر امام زمان گذاشته است . « و غشاه بنور الجبار » مگر می شود ، به امامت نزدیک شد ؟ تا شما هم بگوئی حضرت شجاعت نداشت حضرت پیامبر هم فرمودند : « الحسن ـ علیه السلام ـ و الحسین ـ علیه السلام ـ امامان قاما اَوقَعدا » حسن ـ علیه السلام ـ و حسین ـ علیه السلام ـ امام اند چه قیام کنند چه بنشینند . حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ اول قیام کردند بعد نشستند و حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ اول نشستند بعد قیام نمودند . امامت به جمع آوری لشکر و جمع زکوات و از این قبیل کارها نیست که هر شخصی بتواند انجام دهد . « الامام کالنجم لا تناله ایدی المتوهمین » امام مثل ستاره است مگر دست کسی به ستاره می رسد؟
عبید اله بن زبیر به حضرت اعتراض کرد که چرا صلح نمودی ؟ می خواست بگوید که شما شجاعت نداشتید. حضرت فرمودند : وای بر تو می دانی من کیستم ؟ من پسر شجاع ترین انسان روی زمینم ، می دانی مادرم کیست ؟ مادرم حضرت فاطمه زهرا ـ علیها السلام ـ است ، به من می گوئی شجاعت نداری . حضرت فرمودند : به خدا قسم در وجود من ترس وجود ندارد اینکه من صلح کردم به خاطراین است که اعوان و انصاری مثل تو داشتم ، در ظاهر اظهار دوستی می کنید و در باطن میخواهید مرا زمین بزنید .
فلسفه صلح حضرت
اولی چیزی که برای ائمه مطرح است : مسأله تکلیف است ، کاری ندارند به این که الان شکست میخورند یا پیروز می شوند ، « قولوا لا اله الا الله » تا غالب بشوید؟ نه ، « تفلحوا» تا رستگار شوید – عده ای آمدند به حضرت امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ گفتند: معاویه مُرد ، حضرت فرمودند: نه او نمرده است ، او زنده می ماندو سالها حکومت آنچنانی تشکیل می هد . عرض کردند : یا علی ـ علیه السلام ـ پس چرا ما را به این جنگ آورده ای ؟ حضرت فرمودند : « معذِرَةً الی الله » برای اینکه پیش خدا عذر داشته باشم . قرار نیست که ما در جنگ پیروز شویم ، ما باید ببینیم تکلیف چیست به همان عمل کنیم .
هر امامی به تکلیف خویش عمل می نمود
آقا رسول الله نشسته بودند که جناب جبرائیل وصیت را آوردند، تنها نوشته ای که مهر بر روی آن بود، همین وصیت بود و غیر از آن هیچ نوشته ای از جانب خدا ، ممهور برای پیامبر نرسیده بود. حضرت جبرائیل نازل شده و عرض نمودند : یا رسول الله این وصیتی است از طرف خداوند، مهر شده ، وصیتی است برای شما و اهل بیت شما از روی این وصیت تکلیف شما مشخص میشود . حضرت امیر المومنین ـ علیه السلام ـ نیز مهر را باز کرده تکلیف خودشان را دانستند امام حسن ـ علیه السلام ـ نیز مهر را باز کرده دانستند تکلیفشان صلح است ، امام حسین ـ علیه السلام ـ هم مهر را باز کرده دیدند که بایستی از حرم خارج شوند : « اخرج الی العراق » نه تنها خودت بلکه اهل بیت خود را نیز خارج کن « ان الله شاءان یراک قتیلاً » همه اینها تکلیف بود ، منتها وظیفه من و تو این است که ببینیم شرائط اجتماعی چطور پیش آمده بود که صلح تکلیف شده بود ، صلح را حضرت پیامبر پیش بینی کرده بودند . حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ را آوردند بالای منبر و فرمودند : « ابنی هذا سید» این فرزند من آقاست آقا . خداوند متعال به دست این فرزندم بین دو جماعت مسلمین صلح بر قرار می کند . یعنی تکلیف حضرت همین است اما تکلیف ، تابع شرایط اجتماعی است ، شرائطی که پیش آمده بود تکلیف را مشخص می نمود که امام حسن باید صلح کنند . خود حضرت پیامبر نیز زمانی تشخیص دادند که بایستی صلح کنند و صلح حدیبیه برقرار شد . تکلیف حضرت امیر المومنین ـ علیه السلام ـ این شد که 25 سال خانه نشین باشد تکلیف حضرت این شد که در صفین ، نهروان و جنگ جمل ، جنگ کنند و کردند . و زمانی هم تکلیف حضرت این شد که به صلح اجباری در صفین تن دهند و دادند. تکلیف حضرت در جنگ جمل این شد که التماس کنند و همین کار را نیز کردند . چقدر حضرت التماس کردند . آخر سر یک پرچم سفید نصب نمودند و فرمودند : بنیهاشم ، قریش هر کدام به این پرچم پناه بیاورید با او کاری نخواهم داشت . خود حضرت فرمودند : خداوند نسبت به خونی که در صفین ریخته شد، از من و معاویه حساب خواهد کشید . قضیه به همین سادگی نیست . آخر سر حضرت فرمودند : بنی هاشم و قریش ، سر راه دو نفر قرار نگیرید یکی مالک اشتر ودیگری جُندَب . چون این دو بزرگوار درجنگ صورت خود را می پوشاندند تا شناخته نشوند . وقتی لشکر می دانست مالک کدام است هیچ کس برای مبارزه با او حاضر نمی شد . مگر می شد با مالک روبرو شد . او بسان یک کوه باعظمت و استوار بود . وقتی حضرت صاحب الامر ـ علیه السلام ـ تشریف بیاورند ، چند نفر را در کوفه زنده نموده و فرمانده لشکریان خود می کنند یکی از آنها جناب مالک اشتر است . حضرت فرمود : جلوی این دو بزرگوار نروید که اگر رفتید همه کشته خواهیدشد . چرا حضرت اینگونه التماس می کرد ؟ چون تکلیفشان همین بود .
ضرورت حفظ سلامت دین
مرحوم شهید مطهری جمله ای دارند که می فرمایند : اگر امام حسین ـ علیه السلام ـ بجای امام حسن ـ علیه السلام ـ بود صلح می کرد و اگر امام حسن ـ علیه السلام ـ به جای امام حسین ـ علیه السلام ـ بود جنگ می کرد . ابن ابی الحدید در ذیل خطبه 215 می گوید : یک روز حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ به حضرت علی ـ علیه السلام ـ فرمود : علی چرا نشسته ای قیام کن. در همین حال صدای الله اکبر از مأذنه به گوش رسید . حضرت فرمود : یا زهرا می خواهی این صدا از مأذنه ها خاموش شود . فرمودند : نه . حضرت امیر المومنین ـ علیه السلام ـ فرمودند : حرف من هم همین است من هم بخاطر همین نشسته ام . حضرت مکرر می فرمود ند : « سلامة الدین احب الینا من غیره » آن چیزی که اولاً برای ما مهم است، سلامتی دین است .حضرت امام حسن نیز دنبال همین بودند . حرف همه ائمه همین بود که دین سالم و باقی بماند هیچکدام حرف شخصی نداشتند . حضرت می فرمایند : « والله ما نقول بآرائنا » ، به خدا قسم ما حرف شخصی نداریم .
ارکان صلح امام حسن ـ علیه السلام ـ
صلح امام حسن دو رکن دارد هر کتاب و تحقیقی را مطالعه کنید ، هر مطلبی حول صلح حضرت نوشته شود نتیجه همین دو رکن است :
رکن اول : دشمنان حضرت و ماهیت دشمنان و روش آنها ست
رکن دوم : هویت اصحاب حضرت و روحیه آنهاست .
با این دو رکن حضرت غیر از صلح راه دیگری نداشتند.
اولین بحث : ماهیت معاویه است . معاویه واقعاً شخصیت پیچیده ای داشت . او واقعاً آدم زیرکی بود و در حیله گری فوق العاده بود هیچ وقت برگه مظلومیت را دست بنی هاشم نداد. یزید بود که همه کارها و نقشه های معاویه را خراب کرد. اگر معاویه زنده می ماند ، 500 سال که سهل است خدا می داند چند صد سال حکومت می کرد. او واقعاً موجود پیچیده ای بود هیچ وقت صراحتاً مرتکب خلاف شرع نمی شد . خوارج آدمهای ساده لوحی بودند اما کار معاویه شیطنت بود.
فتنه تاریک معاویه و طشت رسوائی یزید
حضرت در خطبه ای می فرمایند: فتنه ای که خیلی از آن در مورد شما خوف داریم فتنه بنی امیه است . « فانها فتنه عمیاء مظلمة » آن فتنه ای است کور و ظلمانی ، این فتنه آنچنان تاریک است که انسان در تاریکی آن خودش را هم گم می کند. اما اینکه فتنه چگونه می تواند تاریک باشد ؟ بحث زیادی می طلبد. یک کتابی است بنام مدرسه حسینی ، تألیف استاد بسیار پربرکت معاصر استاد مصطفی دلشاد طهرانی در آن کتاب شرحی عالی از کور بودن این فتنه نموده است و اینکه چرا این فتنه مظلمه بود . معاویه فقط با کسانی کار داشت که اهل بصیرت بودند . حضرت امیرالمومنین میفرمایند: « اصاب البلاء من ابصر فیها » ، همچنان که وقتی گندم را جلوی مرغ بریزی ، مرغ دانه های درشت را انتخاب کرده و می خورد ، معاویه نیز فقط با اهل بصیرت کار داشت . او با کوردلان کاری نداشت . آنقدر در جامعه کور دل وجود دارد گاهی چشم ظاهری کور است و شخص جلوه را نمی بیند اما گاهی قلبِ کوراست و شخص ذی جلوه را نمی بیند . این خیلی بدتر است وقتی معاویه رفت و کار به دست یزید رسید . طشت رسوائی یزید از پشت بام به زمین افتاد . یزید در جمع مردم شروع به بازی با میمون نمود ، علناً شراب خواری کرد . ابن زیاد را کنار خود نشاند شراب به دست او داد و شرابی را هم خود بدست گرفت و چنین شعر خواند :
اسقنی شربة تروی مشاشی ثم مل وسق مثلها ابن زیاد
صاحب السروالامانةعندی و لتســــدید مغنمی وجهادی
قاتل الخارجی اعنی حسینا و مـــبیدالاعــــداء والحساد
به ساقی می گوید : یک شراب به من بده و یکی به ابن زیاد ، ابن زیادی که صاحب سر من است. صاحب امانتم است ، حکومت مرا محکم کننده است قاتل خارجی است و دشمنان و حسودان مرا از بین برنده است .
کار به جائی رسید که در زمان یزید ، بطور رسمی و علنی در مکه و مدینه شراب می خوردند.
مراجعه کنید به مروج الذهب مسعودی جلد 2 صفحه 61. درآن دوران رسماً مغنیه و رقاصه ها را از مدینه به شام می بردند ، از مدینه النبی !
شعر دیگر یزید را ببینید :
معشر الندمان قوموا و اسمعوا صوت الاغانی
واشربوا کأسا مدام و اترکوا ذکر المعانی
بلند شوید و به صدای موسیقی گوش دهید ، می ناب بخورید و معنویت را رها کنید
شغلتنی نغمة العیدا نِ عن صوت الاغانی
صدای تار را که می شنوم مرا از صدای اذان مشغول می دارد.
این بود افکار یزید. آیا با این افکار مملکت اسلامی باقی می ماند؟ آیا این شخص می تواند دین خدا را نگه دارد؟
معاویه آن قدر زیرک بود که حضرت را با آنکه در دستش بود نمی کشت چون می دانست که مردم با حضرت بیعت کرده اند نه با معاویه او می خواست به نحوی برای حکومت خودش مشروعیت درست کند در قضیه صلح معاویه یک پله بالاتر از حضرت روی منبر ایستاد و گفت: حسن خودش را لایق حکومت ندانست و حکومت را به ما واگذار کرد.
معاویه با این طریق به حکومت خودش مشروعیت بخشید. او مستقیماً دستش را به خون حضرت آلوده نکرد تا برگه مظلومیت به دست اهل بیت نیافتد.
وقتی دشمن با تاکتیک و حیله به میدان آمده است آیا جا دارد که حضرت وارد میدان جنگ شود؟ شصت هزار مبلّغ بنی امیه کارشان تحریف وقایع به نفع معاویه بود دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی معاویه جامعه را به سویی کشیده بودند که کسی برای پرسیدن سوال واخذ دین در خانه امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ نمی رفت.
اما بحث دوم یعنی اصحاب حضرت: نکته قابل توجه این بود که هم در لشکریان امام حسن ـ علیه السلام ـ و هم در لشکریان امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ خصوصیتی بود که منشأ همه مصیبت ها شد و خانه دین را ویران کرد خصلتی بود که در هر قومی باشد آن قوم نابود شدنی است. در هر تاریخی هم این قضیه تکرار شدنی است و آن ضعف بصیرت بود لشکریان حضرت نمی توانستند تحلیل کنند که دشمن دنبال چه چیزی است؟ یک آدم ناباب و بدجنس سرزبان دار جلو می افتاد و با یک سخنرانی لشکر را ازاین طرف به آن سو می برد به تعبیر مقام معظم رهبری شاخص گم شده بود.
عاقبت افراد متدیّن آتشین نادان
وقتی یک ملتی قدرت تحلیل نداشته باشد، وقتی یک ملتی ضعف بصیرت داشته باشد ، زود می شود به سر آن ملت کلاه گذاشت تا امام را دست بسته تحویل معاویه دهند . حضرت فرمودند : به خدا قسم اگر صلح نمی کردم از گلویم می گرفتند و مرا به معاویه می دادند اینها همه از ضعف بصیرت است . امیر – علیه السلام – می فرمایند : « لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر » اول می گویند بصر بعد می گویند صبر . صبر کردن بدون بصیرت که به درد نمی خورد . حضرت می فرمایند : کسی میتواند با ما همراه شود که بصیرت داشته باشد . همیشه این سخن خاطرتان باشد که متدین آتشین نادان آخر سر تبدیل به بی دین آتشین می شود . البته این امر هنوز هم وجود دارد . وقتی مریدِ امامِ زمان ، فرد آتشینِ نادانِ است این فرد آخر سر تبدیل میشود به بی دینِ آتشین .
شمر جزو خوارج بود ، جزو متدینین آتشین نادان بود و جزو جانبازان لشگر حضرت علی (ع) بود ، اما آخر سر آن فجایع را در کربلا ایجاد کرد . اگر انسان بصیرت داشته باشد ، مانند حضرت ابوالفضل می شود که چند تن از ائمه فرموده اند : عموی ما ابوالفضل « نافذة البصیرة » بود . چرا پیامبر توانست کارها را پیش ببرد؟ بخاطر اینکه در قرآن هم از زبان پیامبر می فرماید : کسانی که پشت سر من جمع شده اند اهل بصیرت هستند . « قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ» ( يوسف 108 )
صلح امام حسن زائده ضعف بصیرت مردم بود
اگر بصیرت نباشد که کارها پیش نمی رود . به خاطر همین بود که مردم از امام حسن (ع) حمایت نکردند . بصیرتی نبود که بدانند قضیه چیست . امیر (ع) که خود را حق می دانستند ، حکومت را در دست نگرفتند و گفتند : مردم جمع شوند بعداً قبول می کنم . یعنی اینکه اگر مردم نباشند ، کارها زمین می ماند . امام حسن (ع) هم مردم را جمع کردند و فرمودند : چرا به جنگ نمی روید؟ اگر میخواهید جنگ بکنیم ، شمشیرآماده است ، به خدا توکل بکنیم و برویم و اگر می خواهید صلح بکنید برای شما از معاویه امان می گیرم . از تمام مجلس صدای « البقیه ، البقیه » بلند شد . یعنی این همه انسان که از ما کشته شده اند کافی است لااقل به بقیه رحم کنید و آنها را به کشتن ندهید . الان شما بیائید و خود را به جای مردم کوفه فرض کنید .
35 هزار نفر در جنگ جمل کشته شدند . 110 نفر هم در جنگ صفین کشته شدند . در جنگ های مختلف مردم زیادی کشته شدند در حالی که همه ضعف بصیرت داشتند . قصد من توجیه امور نیست اما این کارها با ضعف بصیرت در یک جا جمع نمی شوند .
امام حسن (ع) وقتی می خواستند حرکت کنند لشکر حرکت نمی کرد . چند نفر از جمله علی ابن حاتم خطبه های بسیاری شدیدی خواندند و مردم را تحریک کردند تا لشکر حرکت کرد . در تاریخ از این گوشه های جالب بسیار وجود دارد .
در تاریخ نوشته اند « فلما افردوه أمضی الصلح » وقتی حضرت تنها گذاشتند ایشان آمدند و صلح را امضاء کردند . یک مطلبی را در اینجا عرض می کنم که جای بحث بسیار دارد و آن اینکه این ضعف بصیرت ، عرصه را هم برای امام علی (ع) تنگ کرد و هم برای امام حسن (ع) .
درد دل ها و ناله های مولا علی در نهج البلاغه
می خواهید درد دل ها و ناله های مولا علی (ع) را برا ی شما بگویم . حاضرید با من به کوفه بیائید و اشک مولا علی (ع) را روی منبر ببینید . می دانید حضرت علی (ع) چقدر به خاطر ضعف بصیرت مردم گریه کردند ؟ ضعف بصیرت وقتی حضرت علی (ع) را وادار به ترک قتال می کند آیا امام حسن (ع) را وادار به این کار نمی کند ؟
امام حسین (ع) وقتی از برادرشان پرسیدند : این صلح را به خاطر چه قبول کردید ؟ فرمودند : همان چیزهایی که پدرمان را وادار به خانه نشینی کرد مرا هم وادار به صلح کرد . می دانید چرا مولا (ع) خانه نشین شد ؟ چون اصحابی در اطراف خود نداشت . چرا پدرم در جنگ صفین در نهایت ، صلح اجباری را امضاء کردند ؟ چون اصحابی نداشتند .
سخنان نهج البلاغه به چند قسمت تقسیم و موضوع بندی شده است . مثلا قسمتی است فقط از غیب خبر می دهد ، کوفه چنین خواهد شد ، بصره چنین خواهد شد ، بغداد چنین خواهد شد و ...
یک قسمت آن از تقوا است . یک قسمت از جهاد ، اما یک قسمت آن ناله است . ناله ای که سنگ را ذوب می کند . حضرت از چه چیزی ناله می کردند ؟ فقط از اصحاب .
من گوشه هایی از ناله حضرت علی (ع) در نهج البلاغه را برایتان عرض می کنم تا بدانی امام حسن کدام لشکر را به دست گرفتند :
حضرت می فرمایند : « فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ القَلب » ( نهجالبلاغة خ27) به خدا قسم قلب را می میراند وقتی می بینم اینها ( لشکریان معاویه )در مسیر باطل چگونه با هم متحد هستند و شما در مسیر حق خود چقدر پراکنده اید . می دانید حضرت علی (ع) چقدر نفرین کرده اند . بزرگواری که دارای رحمت و حوصله و عطوفت بسیاری بودند ببینید کارها چگونه پیش آمده اند که فقط نفرین کرده اند « قبحا لكم و ترحا و بؤسا لكم و تعسا » ( المناقب ج4ص110 ) صورتهای شما سیاه شود و دلتان پر ازغم باد، « حین صرتم غرضا یُرمَی » مانند تابلوئی شده اید که معاویه به آنها تیر پرتاب می کند . کدام عاقلی خودش را هدف تیرها می کند ؟ ، « یغار علیکم » شهر های شما را غارت می کند « و لا تغیرون » و شما کاری نمی کنید .
« وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ » شما را به طرف جنگ می کشد و شما نمی جنگید . « وَ يُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ» معصیت می کند و شما فقط نگاه می کنید . « فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَيْظِ أَمْهِلْنَا يُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ الْقُرِّ أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ » وقتی در فصل گرما به شما می گویم
که به طرف جنگ حرکت کنید ، می گوئید : یا علی هوا بسیار گرم است ، ما در گرما چگونه بجنگیم به ما مهلتی بدهید تا هوا خنک شود . وقتی هوا خنک می شود و فصل زمستان می شود می گوئید که یا علی در این سرما چگونه بجنگیم ، « فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ » حضرت می فرمایند : شما که از گرما و سرما چنین فرار می کنید به خدا قسم که از شمشیر ها بدتر از این فرار خواهید کرد . و به دنبال آن فرمودند : « يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ »ای مرد نماهائی که مرد هم نیستید ،« حُلُومُ الْأَطْفَالِ » تفکر کودک در شما وجود دارد ، « وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ » عقل یک زن که حجله عروس را آرایش می کند در شما وجود دارد ، « لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ مَعْرِفَةً » به خدا قسم آروز می کنم که ای کاش به عراق نمی آمدم و ای کاش شما را نمی دیدم ـ حضرت علی (ع) اهل مدینه بود و به خاطر جنگ با معاویه به کوفه آمده بودند . کوفه شهری مثل پادگان بود که گاهی 200 هزار لشکر در آنجا استراحت میکردند ـ حضرت فرمودند : ای کاش شما را نمی دیدم و نمی شناختم . « وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً » این شناخت به خدا قسم آنقدر ندامت را در من ایجاد کرد ، بعد حضرت می فرمایند : « قاتلهم الله مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً » خداوند شما را بکشد قلب مرا پر از چرک کردید ، سینه ام را از غیض پر کردید . در هر نفسِ من غصه را به من نوشاندید . کاری با من کردید که قریش گفت : علی شجاع است ولی از جنگ کردن چیزی نمی داند و مدیریتش ضعیف است . حضرت میفرمایند « لِلَّهِ أَبُوهُم » ـ عرب در زمان تأسف بسیار این کلمه را می گوید ـ مگر کسی در جزیره العرب وجود دارد که بیشتر از من در جنگ حضور داشته باشد. حضرت می فرمایند : به خدا قسم من 20 سال نداشتم که وارد میدان جنگ شدم ، الان من 62 سال دارم و به من می گویند که جنگ کردن نمی دانم . « وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ » کسی که به حرفش گوش ندهند مگر امکان دارد که کارهایش پیش برود .
در خطبه دیگری می فرمایند « ا ف لکم »د یگر از شما بیزارم و از نصیحت شما خسته شدم . شما به دنیا در مقابل آخرت راضی شدید ، و به ذلت در مقابل عزت راضی شدید . وقتی شما را به جنگ دعوت می کنم ، برای رفتن به جنگ چشمان شما در حدقه می چرخد « دارت اعینکم » گویی که به سکرات موت افتاده اید ، وقتی شما را به جنگ دعوت می کنم دیگر نمی شود با شما صحبت کرد .
حضرت می فرمایند :وقتی به قلب شما نگاه میکنم گویی قلب دیوانه است . عقلتان کار نمی کند . حضرت می فرمایند : هیچ وقتی مورد اعتماد من نشدید . هیچ وقت رکنی نشدید که من به آن تکیه بدهم و به دشمن حمله کنم . هیچ وقت برای من بنای عزت نشدید ، که من با آن کارها را پیش ببرم . شما شبیه شترهایی هستید که چوپانشان را گم کرده اند و وقتی یک طرف گله را جمع می کنند طرف دیگر پراکنده می شود . به خدا قسم چه هیزم بدی برای آتش جنگ هستید . به شما حیله می کنند و شما نمی توانید حیله بکنید .شهرهایتان یکی یکی از دستتان میرود و شما اصلاً نمی گوئید که شهرمان از دست رفت . دشمن تو نمی خوابد ولی تو خوابیده ای . حضرت فرمودند : به خدا قسم می دانم اگر جنگ کمی شدت یابد همانطور که سر از بدن جدا میشود شما از من جدا خواهید شد.
خطبه دیگر از علی (علیه السلام) :
می آیند و به حضرت می گویند که شهرها از دست رفت
به خداوند قسم این قوم سرکار خواهند آمد و به شما غالب خواهند شد با اینکه آنها بر باطل اجتماع کرده اند و شما در حق پراکنده اید . بعد می فرمایند : به خدا قسم من به شما اطمینان ندارم که اگر دیگی را به شما تحویل دهم دستگیره آن را نخواهید دزدید. ببینید اینها چگونه مردمی بوده اند که علی (ع) این چنین سخن می گوید . تجسم کنید که یک مرد غیور در میان مردمی قرار گیرد که حضرت حتی به آنها برای دستگیره یک قدح اطمینان نمی کند . سپس دستشان را بالا بردند و فرمودند :خدایا من این مردم را خسته کردم ، و اینها هم مرا خسته کردند ، اینها را ملول کردم و آنها هم مرا ملول کردند . خدایا دیگر بس است ، مرا از دست این مردم بگیر و به من بهتر از آنها را بده و مرا از دست اینها بگیر و بدتر از من را به اینها مسلط بکن . خدایا همانطور که نمک را در داخل آب حل می کنی قلب اینها را همانطور ذوب بکن .
حضرت در خطبه دیگری می فرمایند :ای کسانی که بدنشان حاضر ولی عقلشان غایب است شما را به سوی حق می کشم ولی شما از حق گریزانید مانند بزی که در مقابل نعره شیر فرار می کند . هیهات که من بتوانم به کمک شما عدالتی را که زیر خاک رفته است بیرون بیاورم و هیهات که توسط شما حقی را که خمیده شده است درست بکنم .
خدایا این چه حرفهایی است که مولا علی (ع) می فرمایند که آه از نهاد انسان بلند می کند . در بعضی از این خطبه ها حضرت کلماتی را فرموده اند که انسان از خواندن آن قلبش آتش می گیرد و می سوزد .
حضرت می فرمایند : ای اهل کوفه من به سه چیز شما مبتلا شده ام « صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاعٍ وَ بُكْمٌ ذَوُو كَلَامٍ وَ عُمْيٌ ذَوُو أَبْصَار » (نهجالبلاغة خ97) کرهایی هستید که گوش دارند . لالهایی هستید که حرف می زنید . کورهایی که چشم دارند ، بعد حضرت نفرین کرده اند : « تَرِبَتْ أَيْدِيكُمْ يَا أَشْبَاهَ الْإِبِل »
خیانت لشکریان
معاویه خودش هم می گفت : بهترین لشکر ، لشکر من بود و بدترین لشکر، لشکر علی بود . وقتی چنین لشکری بعد از آن همه تلفات پس از امام علی (ع) به امام حسن رسید مصیـبت تازه شروع شد ، به عنوان مثال وقتی حضرت امام حسن (ع) لشکری تعیین کردند ، به عبید الله بن عباس 12 هزار سرباز دادند ولی در یک شب معاویه او را خرید و به او پیشنهاد درهم و دینار کرد. عبید الله قبول کرد و گفت بده : معاویه گفت : نصف آن را الان و نصف دیگر را هنگام رفتن به کوفه می دهم. گفت: قبول است . نصف پول را گرفت و به لشکر معاویه رفت . صبح هنگام نماز وقتی لشکر امام حسن برای نماز از خواب بیدار شدند . پرسیدند که فرمانده کجاست؟ تا پشت سر او نماز بخوانیم دیدند که نیست .از آن طرف لشکر معاویه فریاد زدند و گفتند که فرمانده شما اینجاست ، و حسن هم خیلی وقت است که صلح کرده است چرا خود را به کشتن می دهید ؟ لشکر با این حرف شروع به ملحق شدن به معاویه کردند ، در تاریخ نوشته شده است که 8 هزار نفر از 12هزار نفر لشکر امام حسن را ترک کردند . معاویه پیام داد که هر کس حسن را بکشد دخترم را به او می دهم . وقتی امام حسن این موضوع را فهمیدند هنگام نماز از زیر لباسشان زره جنگی می پوشیدند تا سر نماز حضرت را نکشند . همانطور که یک بار سر نماز حضرت را با تیر زدند وبه زره برخورد کرد.
با این لشکر حضرت چگونه می توانستند بجنگند در ظرف چند ساعت همه بنی هاشم از بین می رفت و اگر جنگ نکند او را تحویل معاویه می دهند و اسیر می شود .
یک نویسنده عرب جمله ای نوشته اند که : اگر حسن جنگ می کرد « لا یقتل حسن حتی یقتل حسین » محال بود شهید شود مگر حسین قبل از او به شهادت می رسید « و لا یقتل الحسین حتی یقتل الها شمیون ولا یقتل الهاشمیون حتی یقتل بقاء صحابه و التابعین » و حسین به شهادت نمی رسید الا اینکه بنی هاشم قبل از او به شهادت می رسیدند و بنی هاشم به شهادت نمی رسیدند مگر اینکه تمام صحابه و تابعین قبل ازآنها شهید می شدند. معاویه همه آنها را می کشت و راه را برای بازگشت به دوران جاهلیت بازمی کرد . به خاطر همین است که امام حسن (ع) وقتی اوضاع را چنین دید حضرت تصمیم به صلح گرفت . در نهایت حضرت 10 سال بعد از صلح زنده ماندند. حضرت در این 10 سال فکر علی ( ع) و راه او را ایجاد کردند . برای چه معاویه در منبر علی (ع) را سب میکرد ؟ چون معاویه فکر می کرد که اگر علی را بکشد این کتاب بسته خواهد شد در حالی که چنین نشد . برای همین معاویه سعی می کرد که فکر علی (ع) را بکشد .
طاها حسین می گوید: شیعه هر چیزی به دست آورد از آن 10 سال زمان صلح به دست آورد . معاویه بعد ها فهمید که امام حسن (ع) چه کلاهی بر سر او گذاشته است




