تبليغاتX
قدح معرفت
سخنرانی های حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید حسن عاملی در شب های رمضان 84و85

گوشه ای از فضائل و مناقب حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ

1. او شبیه ترین مردم به پیامبر بود

آقا رسول الله ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ به حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ فرمودند : «اشبهت خَلقی و خُلقی » ( بحار الانوار ج 43 ص294). همان اخلاقی که خداوند در وصف آن می‌فرماید : « إنّک لَعَلیَ خُلُقٍ عَظیمٍ » ، همان خُلق عظیم در وجود مبارک آقا امام حسن ـ علیه السلام ـ جمع شده است .

وقتی حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ امام حسن ـ علیه السلام ـ را نوازش می کردند ، می‌فرمودند:

« انت شبیهٌ بِأبی       لَستَ شبیهً بِعلیّ » ( بحارالانوار ج43 ص286 )

حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ این شعر را شنیده و می خندیدند .

راوی می گوید : « کان الحسن ـ علیه السلام ـ أشبه الناس خلقا و سؤددا و هدیا » ( الارشاد ج2 ص5 ) یعنی حضرت امام حسن نسبت به پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شبیه ترین مردم از جهت خلقت و سیادت و سیرت بودند .

2. زیبائی حضرت

حضرت آنقدر زیبا بودند که گاهی ازدحام افرادی که برای تماشای جمال ایشان جمع می شدند، راه کوچه را می‌بست و حضرت مجبور می شدند برای ادامه مسیر از راه دیگری بروند .

 آقا رسول الله ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ نیز خیلی زیبا بودند ، گاهی می گفتند :  « السلام علیک یا حسن الوجه » سلام  بر تو ای آقائی که زیبا صورت هستی .

سؤال می کردند : یا رسول الله شما زیبا ترید یا حضرت یوسف ؟ حضرت می فرمودند : یوسف از من أجمل بود اما من از ایشان أملح هستم .

3. رفتار پیامبر با امام حسن و امام حسین  ـ علیهما السلام ـ

ابن حجر مکی و ابن عساکر شافعی شامی اشعری ( از بزرگان اهل سنت ) نقل کرده اند : روزی پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ ، امام حسن و امام حسین ـ سلام الله علیهما ـ را به مسجد آوردند و فرمودند : « اللهم إنّی اُحِبُّهُما فاَحِبَّهما و أحبَّ من یُحِبَّهما » یعنی خدایا من حسن و حسین را دوست دارم پس تو هم حسن و حسین و کسانی را که این دو را دوست دارند ، دوست بدار.

حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ می فرمایند : هیچ وقت آقا رسول الله ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ اجازه نمی دادند حسن و حسین روی زمین راه بروند « فلا تمشیان علی الارض » . دائما حضرت پیامبر ، حسن و حسین را بر دوش خود می آوردند .

ابوهریره می گوید : « خرج علینا رسول الله و معه حسن و حسین » حضزت پیامبر پیش ما آمد در حالی که حسن و حسین را بر دوش داشت ، گاه حسن را می بوسید و گاه حسین را. شخصی عرض کرد :« یا رسول الله انک لتحبهما ؟ فقال : من اَحبهما فقد احبنی ، و من ابغضهما فقد ابغضنی » ( المناقب ج3 ص382 ) ، شخصی عرض کرد : یا رسول الله آیا شما این دو تا فرزندتان را دوست دارید ؟ حضرت فرمودند : هر کس این دو را دوست داشته باشد مرا دوست داشته است و هر کس این دو را مورد بغض قرار دهد مرا مورد بغض قرار داده است .

گاهی  امام حسن را بغل کرده می فرمودند : بأبی انت و امی .

حضرت امیر المومنین می فرمایند : حسن و حسین ، تا پیامبر زنده بودند به من پدر نگفتند ، فقط به پیامبر پدر می گفتند . حسن به من می فرمود: ابا الحسین و حسین به من می گفت ابا الحسن .

4. تزئین بهشت با ...

این دو فرزند آنقدر رتبه پیدا کرده اند که  در قیامت بهشت به خداوند عرض می کند : « يَا رَبِّ    أ لَيْسَ قَدْ وَعَدْتَنِي أنْ تُسكِنَنِي رُكناً مِنْ أرکَانِكَ قَالَ فَأوْحَى اللَّهُ إِلَيهَا أ مَا تَرْضَيْنَ أنِّي زَيَّنتكِ بِالْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ ... » (بحارالأنوار ج : 43 ص : 304 ) بهشت عرض می کند : خدایا مگر به من وعده نداده بودی که رکنی از ارکانت را در من سکونت دهی ؟ پس خداوند می فرماید : آیا راضی نشدی که من تو را با حسن و حسین تزئین کردم .

 

 

 

5. هیبت حضرت

حضرت زهرا : دست حسن و حسین را گرفته به محضر رسول خدا آورده ، عرض کردند : یا رسول الله به این دو پسر من یادگاری بدهید . حضرت فرمودند : هیبتم را به حسن داده و شجاعتم را به حسین دادم . این روایت از روایتهای واقعا عجیب و سخت است . خود حضرات معصومین ـ علیهم السلام ـ  فرموده اند : « کُلّنَا فی الفَضلِ سَواءٌ و لِعَلِیٍّ فَضلٌ » ما همه در فضیلت مساوی هستیم اما علی ـ علیه السلام ـ حساب دیگر دارد . اما چه سری دارد که پیامبر چنین تعبیری را بین این دو فرزند فرموده اند .

گریه اهل مدینه در سوگ حضرت

با آن همه تبلیغات سوءی که درباره شخصیت حضرت ودر تشیع جنازه  حضرت شده بود  می‌دانید چند روز مردم مدینه و مکه حتی کودکان مدینه برای امام حسن گریستند ؟ راوی در مورد تشیع جنازه  حضرت می گفت : « لو طُرحَت اِبرَةً لَمَا وَقَعَت الا عَلَی رَاس اِنسَانٍ » اگر سوزنی را پرت می کردی نمی افتاد مگر بر سر اشخاص .  این نتیجه هیبت حضرت بود ، آنقدر جمعیت آمده بودند.

جنایات مورخین

همینها باعث می شد که معاویه و دستگاه بنی امیه مجبور می شدند جنایتکارترین مورخین تاریخ را استخدام کنند . مگر ابن هشام تاریخ نویس است ؟ ابن هشام جانی است نه تاریخ نویس ، شما فکر می کنید طبری مورخ است ؟ چطور شد وقتی طبری به حضرت امام رضا ـ علیه السلام ـ رسید، نوشت :« اَکَلَ ثمَّ اَکَلَ فَمَاتَ » یعنی حضرت آنقدر انگور را دوست داشتند که خوردند و خوردند تا از دنیا رفتند  ـ نعوذ بالله نستجیر بالله ـ . ابن هشام یا طبری می نویسد: اعتقاد شیعه این است که معاویه ، امام حسن را مسموم کرده است ، «حاشا شأن معاویه» . این قبیل سخنان همه و همه جنایاتی است که دستگاه معاویه آن را برای ترور شخصیتی اهل بیت ـ علیهم السلام ـ مرتکب شدند .

 

کدام یک خط بهتری نوشته ایم ؟

روزی امام حسن و امام حسین هر دو خطی نوشتند ، یکی می فرمود : « خَطِّي أَحْسَنُ مِنْ خَطِّكَ» و آن دیگری می فرمود : « لَا بَلْ خَطِّي أَحْسَنُ مِنْ خَطِّكَ » آمدند پیش مادرشان حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ عرض کردند : «احْكُمِي بَيْنَنَا » ای مادر شما حکم کنید . «فَكَرِهَتْ فَاطِمَةُ أَنْ تُؤْذِيَ أَحَدَهُمَا فَقَالَتْ لَهُمَا سَلَا أَبَاكُمَا » حضرت فاطمه کراهت داشت که یکی از آن دو بزرگوار ناراحت شود و لذا فرمودند : از پدرتان سؤال کنید . « فَسَأَلَاهُ فَكَرِهَ أَنْ يُؤْذِيَ أَحَدَهُمَا فَقَالَ سَلَا جَدَّكُمَا رَسُولَ اللَّهِ » آمدند پیش حضرت امیر المومنین . حضرت دید اگر یکی را انتخاب کند آن دیگری دلش خواهد شکست، فرمودند از جدتان سؤال کنید ، آمدند محضر پیامبر . حضرت پیامبر فرمودند:« لَا أَحْكُمُ بَيْنَكُمَا حَتَّى أَسْأَلَ جَبْرَئِيلَ » بین این دو خط حکم نمیکنم تا جبرائیل نازل شود . « فَلَمَّا جَاءَ جَبْرَئِيلُ قَالَ لَا أَحكُمُ بَينَهُمَا وَ لَكِنَّ إِسْرَافِيلَ يَحكُمُ بَيْنَهُمَا » زمانی که جبرائیل نازل شدند فرمودند : بین این دو حکم نمی کنم تا اسرافیل نازل شود . « فَقَالَ إِسْرَافِيلُ لَا أَحْكُمُ بَيْنَهُمَا وَ لَكِنَّ أَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يَحْكُمَ بَيْنَهُمَا فَسَأَلَ اللَّهَ تَعَالَى ذَلِكَ » اسرافیل فرمود : من نیز بین آن دو حکم نمیکنم و لکن از خداوند درخواست میکنم بین آن دو حکم کند « فَقَالَ تَعَالَى لَا أَحْكُمُ بَيْنَهُمَا وَ لَكِنَّ أُمَّهُمَا فَاطِمَةَ تَحْكُمُ بَيْنَهُمَا » خداوند فرمود : من نیز بین آن دو حکم نمی کنم و لکن مادرشان فاطمه بین آن دو حکم کند . «  فَقَالَتْ فَاطِمَةُ أَحْكُمُ بَيْنَهُمَا يَا رَبِّ وَ كَانَتْ لَهَا قِلَادَةٌ فَقَالَتْ لَهُمَا أَنَا أَنْثُرُ بَيْنَكُمَا جَوَاهِرَ هَذِهِ الْقِلَادَةِ فَمَنْ أَخَذَ منهما أَكْثَرَ فَخَطُّهُ أَحْسَنُ فَنَثَرَتْهَا » سپس حضرت فاطمه عرض کردند : یا رب، بین آن دو حکم می کنم  . حضرت یک گردن بندی داشتند ، فرمودند : گردن بند را پاره کرده ، دانه های آنرا پخش می کنم ، هر کس دانه های آنرا بیشتر جمع کند ، خط او بهتر است . « وَ كَانَ جَبْرَئِيلُ وَقتئِذٍ عِندَ قَائِمَةِ العَرشِ فَأمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ يَهْبِطَ إِلَى الأَرْضِ وَ يُنَصِّفَ الجَوَاهِرَ بَيْنَهُمَا كَيلَا يَتَأذى أحَدُهُمَا فَفَعَلَ ذَلِكَ جَبْرَئِيلُ إِكْرَاماً لَهُمَا وَ تَعْظِيماً » در این حال جبرئیل نزد قائمه عرش بود ، خداوند به او امر کرد که به زمین برود و دانه های جواهر را بین آن دو به دو قسمت مساوی تقسیم کند تا هیچ کدام از آنها ناراحت نشود . سپس جناب جبرائیل چنین نمودند بخاطر اکرام و تعظیم آن دو بزرگوار ـ سلام الله علیهما ـ ( بحارالأنوار ج : 43 ص : 30)

6. کریم اهل بیت

حضرت به کریم اهل بیت مشهورند. روزی از محلی عبور می کردند ، دیدند غلامی نشسته غذا می خورد یک لقمه به سگ می دهد و یک لقمه خودش می خورد . حضرت فرمودند: چرا چنین می کنی؟ عرض کرد: یا ابا محمد از خداوند خجالت می کشم که من بخورم اما سگ به من نگاه کند . حضرت فرمودند : از این جا تکان نخور که با تو کار دارم . آمدند پیش صاحب این برده ، قیمت او را پرداخت کرده و او را خریدند ، یک باغی هم داشت که آن باغ را هم خریدند،آنگاه حضرت پیش غلام آمدند ، غلام را آزاد نموده و باغ را هم به او عطا نمودند .

حضرت سه بار تمام اموالش را با خداوند تقسیم کردند «حتی النعل»

حضرت 2بار هم از همه اموالشان گذشتند .

عجب اسب زیبائی دارید !

حضرت اسب زیبائی را سوار شده بودند ، آمدند واسب را به غلام سپرده و وارد مسجد شدند. شخصی که از آنجا رد می شد گفت عجب اسبی است ! غلام گفت : از اسب خوشت آمده است؟ گفت : بله . غلام گفت : می خواهی راه مالک شدن آن را به تو یاد بدهم ؟   گفت : بله . غلام گفت : همین جا بایست و وقتی حضرت بیرون آمدند بگو :عجب اسب خوبی است ! آن شخص گفت : همین قدر بگویم ؟ غلام گفت : بله . وقتی حضرت بیرون آمدند ، آن شخص گفت : عجب اسبی دارید . حضرت فرمودند : دلت می خواهد این اسب را داشته باشی ؟ گفت : بله . حضرت فرمودند : بردار مال تو ، حضرت اسب را با تمام مخلفاتش به او بخشیدند . یکی اعتراض کرد و گفت : یا ابا محمد ! مگر می شود با یک جمله این شخص ، شما این همه ثروت را به او ببخشید ؟ حضرت فرمودند : « الکریم اذا خدع انخدع » کریم آن است ، زمانی که کسی کلاه سر او گذاشت زود کلاه سرش برود.

جناب ابوهاشم می گوید : من برای امام حسن جنس می آوردم تا به ایشان بفروشم  حضرت در موقع خریدن آنقدر سخت گیری می کردند . کالایی را من می گفتم : مثلا 100 تومان . حضرت می فرمودند : نه گران است ، بعد که حضرت ، جنس را با آن همه چانه زدن می‌خریدند ، همه‌اش را یکجا می بخشیدند . عرض کردم : یا بن رسول الله شما این همه با من سخت گیری می‌کنید اما به همین راحتی همه آن مال را می بخشید .

حضرت فرمودند: پدرم از رسول الله نقل فرموده اند : « إِنَّ الْمَغْبُونَ لَا مَحْمُودٌ وَ لَا مَأْجُور» (الكافي ج : 4 ص : 496 )  انسان مغبون نه تعریف می شود و نه اجر داده می شود . انسان بایستی معامله‌اش را درست انجام دهد بعد که ملکش شد اگر خواست ببخشد .

صلــح حضرت

بحث اصلی ما در مورد صلح امام حسن است .آیا یک جوان شیعی می داند چرا حضرت صلح کردند ؟ عین عبارت سید عبد الحسین شرف الدین عاملی صاحب المراجعات است که می‌گوید: « فدا کاری در ساباط ریشه دار تر از فداکاری در کربلا بود؟ در ساباط بود که در موقع نماز ، اصحاب حضرت به ایشان هجمه آوردند و با شمشیر برنده ای آنچنان به پای مبارک حضرت ضربه زدند که تا استخوان فرو رفت . کربلا نهضتی حسنی است تا حسینی » . مقدمات کربلا را چه کسی فراهم کرده است ؟ 10 سال بین امام حسن وامام حسین ، اوج رشد شیعه بود تعبیر جناب طه حسین است که می گوید : « شیعه هر چه یافت در آن 10 سال یافت » . مگر در آن مدت چه اتفاقی افتاد ؟ تاریخ در این قضیه بایستی دقیق بررسی شود ؟

الان سایت هائی باز شده اند که کارشان این است که دنیا را علیه شیعه بشورانند ، چه خوب است جوانان شیعی خودشان پیش قدم شده ، سایتهائی افتتاح کنند قوی و به زبانهای مختلف و در برابر این هجمه ها بایستند .

دستگاه تبلیغاتی بنی امیه

دستگاه بنی امیه آنقدر علیه امام حسن تبلیغات کردند ، که در این مجال نمی گنجد من عرض کنم چه چیزهائی در تاریخ طبری آمده است . دستگاه تبلیغاتی معاویه ، هر جا که معاویه دچار مشکل می شد وارد عمل می شدند و قائله را به نفع او تمام می کردند.

در جنگ صفین که جناب عمار در سن93 سالگی به شهادت رسیدند ، همه شنیده بودند که حضرت پیامبر فرموده اند : « هر قومی عمار را بکشد باطل است ». دستگاه تبلیغاتی معاویه و هزاران خطیب مزدور وی ، چنان کردند که ، همه مردم این فرمایش را بر عکس فهمیدند . آنها گفتند : علی ، عمار را به جنگ آورده و به تیغ شمشیرها سپرده است پس علی او را کشته است نه معاویه ، در نتیجه علی باطل است و مردم ساده لوح هم قضیه را اینگونه فهمیدند.

فلسفه صلح با معاویه از لسان حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ

در مورد فلسفه صلح با معاویه ، حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ می فرمایند : « وَ لَوْ لَا مَا أَتَيْتُ لَمَا تُرِكَ مِنْ شِيعَتِنَا عَلَى وَجْهِ الاَرضِ أَحَدٌ إِلَّا قُتِلَ » (بحارالأنوار ج : 44 ص : 2) یعنی اگر من صلح نمی کردم همه شیعیان ما بر روی زمین به قتل می رسیدند .

روزی عده ای از مردم آمدند محضر حضرت و شروع به ملامت ایشان کردند، حضرت فرمودند: «  وَيْحَكُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَمِلْتُ وَ اللَّهِ الَّذِي عَمِلْتُ خَيْرٌ لِشِيعَتِي مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ » (بحارالأنوار ج44 ص19 ) یعنی وای بر شما ، شما نمی دانید من چه کرده ام به خدا قسم کاری که من برای شیعیان کرده ام ازهرآنچه خورشید بر آنها تابیده است بهتر است . در این فرمایش دقت بفرمائید خورشید از اول خلقت تا الان به چه چیزهائی تابیده است ، حضرت می‌فرمایند : اگر همه آنها را در یک طرف بگذاری و صلح مرا در طرف دیگر ، صلح من بهتراز همه آنهاست. به نظر شما چرا حضرت اینگونه می فرمایند ؟

شیعیان می ریختند سر حضرت و شماتت پشت سر شماتت ، می گفتند : « السلام علیک یا مذل المومنین ». حضرات معصومین خیلی خون دل خورده اند تا این معارف و مکتب مانده است . می گفتند : « السلام علیک یا مُسَوِّدَ  وُجُوهِ المؤمنین » سلام بر تو ای کسی که باعث روسیاهی مؤمنین شده ای .

از طرف دیگر هم معاویه با تبلیغات خود ، آتش این فتنه را زیاد تر می کرد، می گفت : هر شما چه قدر شهید دادید ، همه آنها به ناحق خونشان ریخته شده و هدر رفته است .

حضرت فرمودند : « انی خشیت ان یجتث المسلمون عن وجه الارض » همانا من ترسیدم که مسلمانان از روی زمین ریشه کن شوند.

جوان عزیز! شما باید ربط بین صلح حضرت و بقای اسلام و تشیع را بدانی ، همه اینها جای بحث دارد . « فأردت ان یکون للدین داعی » خواستم روی زمین یک شخصی که دنبال دین است باقی بماند .

مگر معصوم مرتکب مکروه می شود ؟

اگر این معارف و اسرار برای جوان روشن نشود قضیه همان می شود که آیت الله مرعشی نجفی می فرمایند : ما در تبریز کلفتی داشتیم ، این کلفت موقع خواب به ائمه سلام می داد و می‌خوابید. من یکی دو شب دقت کردم دیدم به همه امامان سلام می دهند اما وقتی به امام حسن می‌رسند سلام نمیدهند . گفتم :چرا به ایشان سلام نمی دهی؟ گفت : از ایشان امام بودن بر نمی‌آید. گفتم چرا ؟ گفت : شنیده ام که ایشان چندین زن داشتند . شما مظلومیت را نزد شیعیان ببینید ، همه اینها کار همان دستگاه تبلیغاتی معاویه است چون بنی امیه روایت کرده اند که حضرت منکاح و مطلاق بودند . منکاح یعنی بسیار ازدواج کننده و مطلاق یعنی کسی که زود به زود طلاق می‌دهد. در حالتی که  در روایت شیعه آمده است که مکروه است انسان زود به زود ازدواج کرده و طلاق بدهد .

مگر معصوم مرتکب مکروه می شود ؟ شما ملاحظه بفرمائید در گیرودار جنگ ، وقتی حضرت امیرالمؤمنین آب خواستند و در کاسه شکسته ای برای ایشان آب آوردند . حضرت قبول نفرمودند ــ چون آب خوردن در کاسه شکسته مکروه است ــ بعد حضرت فرمودند : پس ما برای چه جنگ می کنیم ؟ 

در جائی که معصومین اینقدر در مکروهات و مستحبات مراقبت و تاکید دارند مگر می توان قبول کرد که امام حسن مرتکب امر مکروه می شود ؟ با مقام عصمت این بزرگواران منافات دارد . حتی در سیره علماء نیز شما مراقبت و تاکید نسبت به مکروهات و مستحبات را می بینید ، حال چطور می توان قبول کرد که حضرت این امر را مراعات نمی کرده است ؟

روزی مرحوم آیت الله خوئی در مجلسی مهمان بودند . حضرت آیت الله شیخ مرتضی طالقانی هم آنجا حضور داشتند. آقای خوئی به احترام  شیخ مرتضی ، شروع به غذا خوردن نمی کردند ، به آقای طالقانی عرض می کنند : آقا غذا را شروع بفرمائید ، ایشان می‌فرمایند نمک بیاورید تا غذا را شروع کنم چون مستحب است غذا را با نمک شروع کرده با نمک تمام کنند ، برای 70 درد ، دوا می باشد بالاخره نمک آوردند . سپس آقای خوئی به شوخی عرض کرد : آقا شیخ از این به بعد ، هر جائی رفتید در جیبتان نمکدانی ببرید تا جماعت را معطل نکنید. ایشان هم دست در جیب برده و نمکدانی بیرون آوردند و فرمودند : در جیبم نمکدان بود اما خواستم اهمیت یک حکم استحبابی را به شما مرجع بفهمانم .

بینش حضرت در بیعت با مردم

حضرت می فرمایند : وقتی برای بیعت کردن به سوی من آمده بودند ، گفتم  : با یک شرط بیعت شما را می پذیرم و آن اینکه : با هر کس که گفتم جنگ کنید ، جنگ می کنید و با هر کس هم گفتم : صلح کنید ، صلح می کنید ، اگر حاضر به قبول این شرط هستید من هم برای بیعت حاضرم . ببیند عمق بینش حضرت تا کجا بوده که همه وقایع را می دانستند و می‌دیدند .

اوج بصیرت حضرت در صلح با معاویه

یک نکته ای عرض کنم که اوج زیرکی حضرت را نشان می دهد . عقل در این دقت نظر حضرت حیران است . وقتی قضیه صلح پیش آمد . حضرت فرمود : با تو صلح می کنم به یک شرط ، معاویه هم قبول نمود . حضرت فرمودند : بشرطی که اسمت را امیرالمؤمنین نگذاری .

دقت بفرمائید : اگر قرار باشد معاویه اسمش امیرالمؤمنین باشد، امام حسن می شود رعیت او یعنی معاویه بر حضرت ولایت دارد ، در حالیکه معاویه شرعا نمی تواند بر حضرت ولایت داشته باشد. نکته مهم این است که معاویه حتی به یک مسلمان عادی هم نمیتواند ولایت داشته باشد، دلائل متعددی دارد  که به یکی از آنها اشاره می کنیم .

حضرت پیامبر فرموده اند : « لایَلِیَنَّ مُفاءٌ علَی المُفیئِین » اگر مسلمانان در جنگ غالب شدند و عده ای را اسیر گرفتند بعد آن اسرا را آزاد نمودند ، این آزاد شده حق ولایت و حکومت بر آزاد کننده را ندارد . عقل و عرف و شرع هم اینگونه حکم می کنند . معلوم است که آزاد شده تا عمق جانش نسبت به آزاد کننده کینه دارد اگر قرار باشد حکومت کند دمار از روزگار آزاد کننده ها در خواهد آورد .

حضرت دیدند اگر صلح صورت گیرد و معاویه امیر شود ، این خلاف شرع است ، معصوم هیچ وقت مرتکب خلاف شرع نمی شود . چاره چیست ؟ چقدر حضرت زیرک بودند فرمودند : اسمت را امیرالمؤمنین نگذار هر چه می خواهی بگذار . معاویه هم که این حرفها را نمی فهمید قبول کرد . و با این کار حضرت أمارة  معاویه را از خودشان نفی کردند . تاریخ بعداً فهمید حضرت با این شرط چه کار کرد ه است .

خواب ام سلمه

زنان آمدند محضر پیامبر عرض کردند : یا رسول الله، ام سلمه از شب تا سحر گریه کرده است و نگذاشته است ما هم خواب راحتی داشته باشیم . فرمودند : ام سلمه را صدا بزنید بیاید . وقتی ام سلمه حاضر شد . حضرت فرمودند چرا گریه می کنی ؟ عرض کرد : یا رسول الله خجالت می‌کشم عرض کنم ، شب خوابی دیده ام که از وحشت آن تا سحر گریه کرده ام ، خواب دیده‌ام یک تکه از بدن شما بریده شده و افتاده در خانه من ، از وحشت از خواب بیدار شده ام و نتوانسته ام بخوابم . حضرت فرمودند : تعبیر آن این است که خداوند به حضرت فاطمه زهرا فرزندی می دهد که تو آنرا به خانه خود خواهی برد . این فرزند همان تکه ای از بدن من است که به خانه تو خواهد آمد .

اینکه در روایت می فرماید : « فاطمة بَضعَة مِنِّی » فاطمه پاره تن من است یعنی در یک تکه از وجود حضرت پیامبرهر چه فضیلت است هر چه ارزش و عظمت و نفاست است در وجود حضرت زهرا نیز هست .

وقتی امام حسن علیه السلام بدنیا آمدند ، حضرت را به دست ام سلمه دادند ، ایشان هم حضرت را بردند به خانه شان . حضرت پیامبر تشریف آوردند و فرمودند : ام سلمه فرزندم را بیاور . عرض کرد : یا رسول الله هنوز تمیز نکرده ایم . فرمودند : فرزند مرا تمیز نموده اند . وقتی ام سلمه امام حسن را آورد که به حضرت پیامبر بدهد ، حضرت فرمودند : «ام‌سلمه هذا تعبیر رؤیاک » این است تعبیر خوابی که دیده بودی .

صلح حضرت در لسان مبارک امام باقر ـ علیه السلام ـ

امام باقر علیه السلام به راوی فرمودند : بگو آنچه را که در این قضیه به آن معتقد هستی . وقتی آن شخص نظر خود را عرض کرد ، حضرت فرمودند : « اسْكُتْ فَإنَّهُ أَعلَمُ بِمَا صَنَعَ لَولَا مَا صَنَعَ لَكَانَ أَمْرٌ عَظِيمٌ » ( بحارالأنوار ج : 44 ص : 1) فرمودند : ساکت باش اگر امام حسن صلح نمی کردند فتنه ای عظیم بپا می شد .

حضرت امام حسین آمدند محضر امام حسن و عرض کردند : « مَا ذَا دَعَاكَ إِلَى تَسْلِيمِ الْخِلَافَةِ. فَقَالَ : الَّذِي دَعَا أَبَاكَ فِيمَا تَقَدَّمَ » (بحارالأنوار ج : 44 ص : 57). عرض کردند : برادر چه چیزی شما را وادار به تسلیم خلافت کرد ؟ حضرت فرمودند : همان چیزهائی که پدرتان را وادار کرد  به کاری که وادار کرد همانها مرا وادار کردند به کاری که وادار کردند.

چه شرایطی درست کردند که علی علیه السلام به آن روز افتاد ؟ چه کارهایی کردند که علی علیه السلام مجبور شدند بالای منبر گریه کنند ؟ کاری کردند که امام حسن نیز گریه کردند . چه کسانی این بزرگواران را به گریه وا داشتند ؟ آیا پیامبر اینگونه سفارش کرده بود ؟

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:17  توسط موسسه مهدی یاوران جوان  | 

www.zolal-e-marefat.blogfa