مروري بر مباحث گذشته
یکی از اصول اخلاق اجتماعی این است که در جامعه بایستی بزرگتر حرمت داشته باشد ، ارزش او حفظ شده و شأن او شکسته نشود .
عرض کردیم در جامعه عده ای هستند که ذوی الحقوق و تأثیر گذارند :
مورد اول : کبر سنّی بود یعنی هر کسی که از لحاظ سن بزرگتر است ، چه پدر و مادر باشد و چه نباشد ، چه باسواد باشد و چه نباشد ، چه آشنا باشد و چه نباشد ، همین که شخصی از لحاظ سنی بزرگتر بود احترام او واجب است . خداوند متعال می فرماید : اجلال بزرگتر ، اجلال من است و شکستن او شکستن من . در هر جامعه ای انسانهای معمّر بایستی حرمت داشته باشند .
مورد دوم : انسانهای صالح اند . در جامعه صلحا بایستی حرمت داشته باشند . آن شخصی که صالح است به گردن جامعه حق دارد . اگر از جامعه بلا دفع می شود به خاطر وجود انسانهای صالح واعمال صالحه است. این انسان صالح است که ذکر و یاد او رحمت را نازل می کند : «عند ذکر الصالحین نزول الرحمة » .
اگر در جامعه ای انسانهای صالح حرمت نداشته باشند افراد آن جامعه برای خداوند مثل سیاهی لشکرند. چنین جامعه ای به چه درد می خورد ؟ پس عالم را خداوند برای چه خلق کرده است ؟ اگر افراد جامعه انسانهائی باشند که :
جیفة اللیل است و بطال النهار هر که او شد غره این طبل خوار
« كسي كه فريب اين دنيا را خورده، در شب همچون مردار در خواب است و در روز تنبل و كاهل » آن جامعه به هيچ دردي نمی خورد .
خداوند به خاطر چند طائفه با نظر رحمت و عطوفت به جامعه نگاه می کند : پیرمردان و پیرزنان ، کودکان شیرخواره ، حیوانات و مخصوصا انسانهای صالح .
بفرموده آقا رسول الله ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ اگر قرار باشد در یک جامعه ای انسان صالح باشد ، آن انسان صالح است که نزد خداوند قدر و قرب دارد اما اگر انسان طالح باشد ، خلاف کند ، ربا بخورد ، ظلم کند ، یتیمی را گریان کند ، باید مورد اعتراض واقع شود چون این شخص حق بقیه را نیز ضایع کرده است .
این حق هر انسانی است که کودکش را در محیط سالم تربیتی ، بزرگ کند ،حق هر انسانی است که در محیط سالم نفس بکشد اما شامه و بصیرت می خواهد تا انسان درک کند که فضا و محیط چگونه فضائیست .
آقای کربلائی رحمت نازل شد ، رحمت نازل شد
حضرت آیت الله کربلائی ـ مد ظله العالي ـ می فرمودند : نزد مرحوم آیت الله انصاری همدانی ـ قدس سره الشريف ـ نشسته بودم و عارفی بالای منبر در حال سخنرانی بودند . ناگهان نسیمی و خنکی عجيبي در دلم احساس کردم که فقط خودم فهمیدم و خدایم ، در این حال آقای انصاری همدانی ـ قدس سره الشريف ـ در گوشم فرمود آقای کربلائی رحمت نازل شد رحمت نازل شد.
مرحوم آيت الله سيد علي آقای قاضی ـ اعلي الله مقامه الشريف ـ می فرمودند : من برای درک ماه مبارک رمضان نیازی به استهلال ندارم ، فضا آنچنان حالت معنوی پیدا می کند که فوراً میفهمم ماه مبارک فرا رسیده است .
مرحوم علامه مجلسی ـ رضوان الله تعالي عليه ـ می فرمایند : من دنبال سند نمی گردم ، همین که به فرمایشی نگاه کنم می فهمم که از معصوم صادر شده یا نه ؟
بنا براین در جامعه ، کسانی که اهل خلاف اند ، اهل زنا هستند ، اهل ربا هستند در واقع دارند کشتی جامعه را سوراخ می کنند و کشتی که سوراخ شد همه باهم غرق می شوند و آن وقت فرقی بین امام و پیامبر و سائر مردم نخواهد بود .
روزی امام صادق ـ عليه السلام ـ را به سفره ای دعوت کردند ، بر سر آن سفره یکی از سران نظامی هارون الرشید را نیز دعوت کرده بودند . حضرت آمدند این سر سفره نشستند و آن شخص آن طرف سفره ، در این حال برای آن شخص شرابی آوردند ، حضرت فورا از جایشان بلند شدند . عرض کردند : یابن رسول الله کجا می روید ؟ حضرت فرمودند : من بر سر سفره ای که در آن شراب باشد ، نمی نشینم . گفتند : آقا برای او آورده ایم . حضرت فرمودند : « اللعنة اذا نزلت عمت من فی المجلس » اگر لعنت نازل شود همه را می سوزاند و لو معصوم را ، و لذا حضرت پیامبر ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ جامعه را به بدن تشبیه می کند که اگر مثلا چشم ، درد بکند در همه جای بدن تأثیر خواهد داشت .
ارتباط ارگانیکی نه ارتباط مکانیکی
در ارتباط مکانیکی ارتباط اجزاء بنحوی است که اگر یک جزء خراب شد ، جزء دیگر سالم میماند : مثل خراب شدن اجزای یک ماشین .
اما در ارتباط ارگانیکی ارتباط اجزاء بنحوی است که خراب شدن یک جزء در اجزای دیگر تأثیر دارد . اگر قرار باشد انسان خودش را در برابر دردهای هم نوعان خودش مسئول نداند ، اگر قرار باشد انسان خودش را در دردهای خواهر و برادر خود شریک نداند ، چطور اجزای ماشین نسبت به هم بی خیال اند ، چنین انسانی نيز مثل یک ماشین خواهد بود .
بعد از آن رويا چشمانم كور شد
آقا رسول الله ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ فرمودند : جامعه مانند یک بدن است ، برای حفظ آن باید اعتراض کنی وگرنه بلا نازل خواهد شد .
جناب سید بن طاووس نقل می کنند : قضیه عاشورا که تمام شد ، چشمان یکی از آنان که در کربلا حضور داشت کور شد . گفتند : چرا چشمانت کور شده است ؟ گفت : دیشب در خواب آقا رسول الله ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ را دیدم که پشت میز محاکمه نشسته بودند ، نوبت من که شد . عرض کردم : یا رسول الله والله دست من به خون فرزندتان امام حسین ـ عليه السلام ـ آلوده نشده است ــ جناب فرهاد میرزا وقتی به مدینه رفته بودند ، گفته بودند : السلام علیک یا رسول الله ، یا رسول الله خدا را شکر که دستهای هیچ کدام از ایرانیان به خون فرزندتان آلوده نشده است ، اطرافیان خودتان ایشان را کشته اند ، چون ایرانیان را به کربلا نبردند بخاطر اینکه جناب شهربانو ایرانی بودند و آنها ترسیدند که اگر ایرانیان را به کربلا ببرند ، احتمال دارد ایرانی ها از جنگ کردن امتناع کنند ــ آن شخص می گفت : من در همان عالم رویا به رسول خدا عرض کردم : ای رسول خدا من در کربلا فقط در لشکر عمر سعد حضور داشتم و هیچ کار دیگری نکردم . آقا رسول الله ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ فرمودند : یا علی یک طشت خون بیاورید . حضرت علی نیز طشت خونی آوردند . رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ فرمودند : این شخص چون حاضر بود و اعتراضی نکرد ، شریک جرم آنان است ــ ناقه ثمود را یک نفر پی کرد اما خداوند می فرمایند : « فعقروها » یعنی آن قوم همگی ناقه را پی کردند ــ بعد حضرت فرمودند : از این خون به چشمان این شخص بمال ــ در روایت آمده است که یک عده در محشر حاضر می شوند در حالی که صورتشان خونی است ، می گویند : « خدایا چرا ما را اینگونه به محشر آورده ای ؟ چرا صورتمان خونی است ؟ خداوند می فرمایند : چون کلمه ای از دهان شما خارج شده که بخاطر آن خونی ریخته شده است » .
عالم روی حساب می چرخد ، « و ما یعزب عن ربک من مثقال ذرة فی الارض و لا فی السماء » ( يونس 61)، « و کل شیء عنده بمقدار » ( رعد 8 ) هر چیزی روی حساب است ــ بعد آن شخص گفت : وقتي امیر المؤمنین ـ عليه السلام ـ خون را به صورتم مالید ، ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم که کور شده ام .
چشمت کور باد ، نمی دانستی که پسرت فاسق است ؟
به شخصی پول 3 حج را دادند و گفتند : 3 نفر را اجیر کن که 3 حج نیابتی انجام دهند . این شخص پسری داشت که آدم شراب خوار و فاسقی بود ، پول یک حج را خودش برداشت ، دیگری را به پسر فاسقش داد و سومی را به شخص سومی ــ آقای محقق داماد که این قضیه را بالای منبر تعریف کرده و میگریستند می فرمودند : امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ این شخص را دوست داشتند ــ این شخص می گوید : من در عرفات بودم که آقا صاحب العصر و الزمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ را دیدم . حضرت فرمودند : چشمت کور باد ، نمیدانستی که پسرت فاسق است ؟ مگر شخص فاسق را برای حج اجير می کنند ؟ پول امانتی مردم را به فاسق مي دهی ؟ آن شخص مي گفت : ازآن به بعد ، کم کم چشمهایم ضعيف و ضعیف تر شد و بالاخره کور شدم .
اگر در برابر گناه ساكت بماني ، بلا نازل خواهد شد
اگر انسان در برابر گناه ساکت ماند و نگاه کرد بلا نازل خواهد شد . حضرت امیر المومنین ـ عليه السلام ـ می فرمودند : « لا یضیع حد من حدود الله وانا حاضر » محال است در جائی که من حضور دارم حدود الهی ضایع شوند .
مورد سوم آن شخصی است که موقعیت اجتماعی دارد ، آبرو دار شهراست ، والی شهر است ، ريش سفید شهر است ، بخش دار شهر است و يا کدخدای شهر. احترام چنین اشخاصی را باید نگه داشت، چون در میان قوم خود آبرو دارد « اکرموا کریم کل قوم ». سرم را سرسری متراش ای سلمانی
که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی
در جلسه قبل حدود 5 مورد از سیره حضرت پيامبر ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ را عرض کردیم . مسأله اكرام كريم قوم ، خيلي دقيق است ، مي بيني شخصي است سرمایه دار ، اما از اشخاص ندار و محتاج همیشه دستگیری کرده است حال که انقلاب شده نمي تواني بگوئی این اشخاص را باید از بین برد . نه ! او کریم قوم است ، احترام دارد دین بي حرمتي درمورد او را قبول نمی کند .
انقلاب شود و شما بگوئی این هیأت امناء را کنار بگذاریم ، این سیره حضرت نیست .
قصه اسراي ايراني در مدينه و شهربانو ـ سلام الله عليها ـ
اسرای زیادی از ایران اعم از زن و مرد به مدینه آوردند . خلیفه دوم گفت : زنها را در بازار بفروشیم چون برده اند و مردها را نیز در مسجد الحرام حمال کنیم ، چون در مسجد الحرام اشخاصی را می آورند که معلول اند و نیاز دارند که کسی آنها را طواف دهد ، چه خوب است که اینها را برای همین کار بکار گیریم . حضرت امیر المؤمنین ـ عليه السلام ـ فرمودند :این چه کاری است که می کنید . اولا اینها اسلام آورده اند و ثانیا ، اینها در دیار خود صاحبان علم و دانش اند . انسانهای با سواد را می خواهی حمال مسجد الحرام کنی . حضرت فرمودند : من سهم خودم را از این اسرا آزاد کردم و به کسی هم نخواهم فروخت . بنی هاشم گفتند : یا علی ما هم سهم خودمان را به شما می دهیم ، انصار گفتند: یا علی ما هم سهم خودمان را به شما دادیم . حضرت فرمودند : من هم همه این سهمها را آزاد کردم . اسرای ایرانی خیلی خوشحال شدند .خلیفه دوم گفت : چرا حکم مرا در مورد عجم ها نقض کردید ؟ حضرت فرمودند : مگر از پیامبر نشنیده ای که « اکرموا کریم کل قوم » این اكرام است که همه اینها را می خواهی حمال کنی ؟ بعد حضرت فرمودند : مبادا این خانمها را ببری و در بازار بفروشی ، خلیفه گفت : برده را چه کار می کنند ؟ معلوم است می برند بازار می فروشند – این را بدانید اسلام با برده داری مخالف است و آنرا از میان برداشت – خليفه دوم گفت : پس چه کار کنیم ؟ حضرت فرمودند : اين خانمها فرق دارند ، اینها دختران یزدگرد اند اینها شاهزاده اند ، مگر شاهزاده را به حراج میگذارند ؟ در همین حین یکی از این شاهزاده ها با زبان فارسی به پدر خود لعنت می فرستاد ، خليفه دوم خواست با تازیانه او را بزند . حضرت فرمودند : دست نگه دار ، دومی گفت : دارد به من فحش می دهد . حضرت فرمود : او به تو فحش نمی دهد به پدرش لعنت میفرستد که اگر او به مردم ظلم نمی کرد آنها الان این حال و روز را نداشتند . بعد حضرت فرمودند : یا باید اجازه بدهیم تا ببینیم هر کدام از اینها با چه کسی می خواهند زنگی کنند و ازدواج کنند و یا پول اینها را بپردازیم و آزاد کنیم .
در یک روایت اینطور آمده که حضرت امیر المومنین ، پول 3 تا از دختران را پرداخت کردند سپس یکی از آنها را بنام شهربانو به حضرت امام حسین ـ سلام الله عليه ـ عطا نمودند ، یکی را به محمد بن ابی بکر دادند – محمد بن ابی بکر پسر ابو بکر بود اما اصلا به پدرش نرفته بود ، از کودکی با حضرت امیر المومنین بزرگ شدند . حضرت اميرالمؤمنين ، محمد را خیلی دوست داشتند ، آخر سر هم محمد را والی مصر مردند و وقتی ايشان به شهادت رسیدند ، حضرت خیلي ناراحت شدند - دختر سومی را نيز به سومی دادند .
در روایت دیگر آمده که حضرت فرمودند : بگذارید ببینیم هر کدام از اینها چه کسی را انتخاب می کنند ، او را به همان مي دهيم . در تاریخ نوشته اند : جناب شهربانو بلند شدند از جلوی جوانهای مدینه یکی یکی رد شدند تا رسیدند به حضرت ابا عبدالله الحسین ـ سلام الله عليه ـ دست گذاشتند روی سر حضرت ، بعد فرمودند: اگر قرار باشد من با کسی در این شهر زندگی کنم ، آن شخص همین آقاست .
حضرت علي بن أبی طالب ـ علیه السلام ـ می فرماید : « خُصِّصنَا بِخَمْسَةٍ : [ بِفَصَاحَةٍ وَ صَبَاحَةٍ وَ سَمَاحَةٍ وَ نَجْدَةٍ و] حُظوَةٍ عِندَ النِّسَاءِ » (بحارالأنوارج41 ص131) ما اهل بیت به پنج خصلت اختصاص یافته ایم : ... ، پنجم اینکه خانمها ما را عجیب دوست دارند . بالعکس بنی امیه را زنان اصلا دوست ندارند.
در کوفه زن و شوهر جوانی بودند از قضای روزگار این مرد ورشکست شد . پس از آن خانواده دختر به مرد گفتند که باید زنت را طلاق بدهی ، چون زمانی که دختر ما با تو ازدواج کرد ثروتمند بودی حالا که ور شکست شده ای باید او را طلاق بدهی . این خانم گفت که من حاضرم بمیرم ولی طلاق نگیرم ، من که تا به حال در روزهای خوشی با این مرد بودم ، در روزهای سخت از او جدا شوم ؟ مرد هم گفت : من نیز طلاق نمی دهم . تا اینکه دعوا را پیش والی کوفه عبدالملک بن مروان که از طرف معاویه منسوب شده بود آوردند. وقتی چشم عبدالملک به این زن افتاد ، دید که زن بسیار زیبائیست ، رو کرد به مرد و گفت : او را باید طلاق بدهی . مرد گفت : طلاق نمی دهم . به خانمش گفت : باید از این شوهرت طلاق بگیری .زن گفت : یا امیرمن دراین روزهای سخت او را رها نمی کنم عبدالملک گفت : من شما را از هم جدا می کنم . بعد عبدالملک آن مرد را زندانی کرد وزن او را به همسری خود انتخاب کرد . بعد از اینکه مرد از زندان آزاد شد ، پیاده راهی شام شد، در شام پیش معاویه رفت و ماجرا را تعریف کرد . معاویه به عبدالملک نامه نوشت و گفت : که به همراه آن زن و پدر و مادرش به شام بیائید . وقتی همه آنها پیش معاویه آمدند ، تا معاویه چشمش به آن زن افتاد ، دید زن بسیار زیبایی است . رو به مرد کرد و گفت : این زن را باید طلاق بدهی .مرد گفت : نه طلاق نمی دهم . به زن گفت : باید از این مرد طلاق بگیری . زن گفت نه ! بعد معاویه به زن گفت : عبدالملک را با قدرتش می پسندی ، یا مرا با این قصرم ویا این مرد را با این فلاکتـش . در این حال مرد دستش را بالا برد و گفت : « اِنَّا لله و اِنَّا اِلَیهِ رَاجِعُون » خدایا دعوای عبد الملک را پیش خلیفه آوردم ، حالا دعوای خلیفه را پیش که ببرم . وقتی معاویه به زن آ ن حرف را زد او یک شعری خواند که معنی آن چنین است . گفت : یک موی این مرد فلک زده را نه به قدرت عبدالملک می دهم و نه به قصر تو و نه به پدر و مادرم می دهم . من اگر در لباسهای زبر بخوابم خیلی بهتر از قصر توست .
ادامه قصه علیا مخدره شهربانوـ سلام الله علیها ـ
شهر بانو آمد و دستش را روی سر امام حسین ـ علیه السلام ـ گذاشت و گفت که اگر قرار باشد من با کسی زندگی کنم ، این آقاست . بعد امیر المومنین ـ علیه السلام ـ آمدند و فرمودند : حسین قدر این زن را بدان ، خداوند از این زن فرزندی به تو عطا خواهد کرد که أعبد و أزهد روزگار خواهد شد یعنی امام سجاد ـ علیه السلام ـ .
شدت عبادة امام سجاد ـ علیه السلام ـ
کار به جایی رسید که خواهر امام سجاد ـ علیه السلام ـ پیش جناب جابر آمد و گفت : جابر آیا ما بر گردن تو حقی داریم ؟ جابر فرمود : آری . بعد گفت : یک تقاضا دارم و آن این است که برادرم از شدت عبادت خودش را از بین می برد، بیا و نگذار این قدر عبادت کنند . وقتی جناب جابر پیش حضرت آمد ، حضرت دستور داد بروید کتاب علی ـ علیه السلام ـ را که پیامبر آن را امضاء کرده بودند بیاورید که تمام احکام فقهی در آن بود ، وقتی عبادت مولا علی ـ علیه السلام ـ را به نشان دادند فرمودند : من کجا و علی کجا ؟
نمونه های دیگر از اکرام حضرت پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ
« اکرموا کریم کل قوم » هر قوم یک رئیسی دارد، یک بزرگی دارد که باید اکرام شود
1ـ در زمان پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ رئیس قبیله یمامه را دستگیر کردند . او فردی خیلی متنفذ از اهل یمامه بود. وقتی او را به مدینه آوردند پیامبر دیدند که او رئیس قبیله است ، در نتیجه حضرت او را از تمام اسرا جدا کردند و جای مخصوصی به او دادند ، آنگاه فرمودند : «من هر روز خودم به او غذا می برم ». با اینکه این مرد کافر و مشرک بود ولی بزرگ قبیله بود .
می بینید ، وقتی حکومت می خواهد حکومت دینی باشد باید بستر این کار را فراهم کند ، زمینه پذیرش را فراهم کند ،به چنین حکومتی ، حکومت دینی می گویند ، نه اینکه با زور بخواهد بر کسی حکومت کند . حضرت هر روز به این مرد غذا می آوردند و هر روز او را به اسلام دعوت می کردند ، یک روز پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ به او فرمودند: من باید یکی از این سه کار را انجام بدهم : اول اینکه ، یا باید تو را بکشم . آن مرد گفت : اگر مرا بکشی مرد بزرگی را کشته ای . پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ فرمودند : دومین راه این است که از تو فدیه بگیرم و تو را آزاد بکنم . آن مرد گفت : اگر فدیه بخواهی باید قبیله من پول زیادی به تو بدهند و برای من باید پول کلانی به تو بدهند . بعد پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ فرمودند: سومین راه این است که منت گذاشته تو را آزاد کنم . آن مرد گفت : اگر این کار را انجام دهی مرا بسیار شاکر خواهی یافت . بعد پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ فرمودند : برو که تو را آزاد کردم . تا مرد این حرف را شنید گفت : قسم به خدایی که شما آن را عبادت می کنید از همان لحظه اول که با شما ملاقات کردم دانستم که پیامبر هستید ، با اینکه قلبم پر از کینه شما بود اما رفتارهای شما مرا دگرگون کرد . بعد ، آن مرد گفت :
« اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله».
اینکه در دعا خطاب به خداوند می گویی : « أدَّبتَ عِبادَکَ بِالتَّکَرُّم » یعنی ای خدا تو با بزرگواری بندگانت را ادب می کنی یعنی طرف گناه می کند اما تو به روی او هم نمی آوری .
امام حسین ـ علیه السلام ـ درکربلا به جناب حر فرمودند: « چرا سرت را به زیر افکنده ای ؟ بلند کن » . به این می گویند آقایی و بزرگواری . باید این چهره های زیبای اسلام را یک به یک از تاریخ استخراج کرد .
2ـ رئیس قبیله بنی المُصطَلَق به اسم حارث به جنگ با پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ آمد اما شکست خورد و بعد از جنگ دخترش به نام زویّریّة اسیر شد . این دختر سهم دو برادر بود . یکی از این دو برادر به نام ثابت ابن قیس ، به دیگری گفت : بیا در قبال سهم تو چند عدد درخت خرما بدهم و تو از سهم خودت بگذر . برادرش قبول کرد ، بعد از اینکه دختر سهم ثابت ابن قیس شد ، ثابت به زویریه گفت : من حاضر به عقد مکاتبه با تو هستم ــ عقد مکاتبه عقدی است که به فرد اجازه می داد که با کسی که برده اوست قرارداد ببندد که آن عبد در ازای آزادی اش فلان مقدار پول را باید بپردازد تا آزاد شود ــ آن دختر عقد مکاتبه را قبول کرد ولی بعداً دید که قادر به تهیه این پول نیست ، آمد محضر آقا رسول الله ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ و گفت : یا رسول الله مرا می شناسی ؟ من فلانی هستم ، من عقد مکاتبه ای بسته ام ، ولی قادر به پرداخت پول آن نیستم . حضرت فرمودند : من نه تنها پول عقد مکاتبه تو را می پردازم بلکه کار بزرگتری هم انجام می دهم . گفت : چه کار می کنید؟ پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ فرمودند : تو را به عقد خودم در می آورم . دختر گفت : افتخار بزرگی است . حضرت ثابت بن قیس را خواند و پول عقد مکاتبه را پرداخت کرد و او را به عقد خود در آوردند . وقتی پیامبر این کار را کردند این خبر در مدینه پخش شد که دختر رئیس قبیله یمامه به عقد پیامبر در آمده است . مسلمانان به همدیگر گفتند : این کار بدی است که ما فامیلهای پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ را بعنوان برده داشته باشیم . سپس هر کسی را که از قبیله یمامه در اسارت آنها بود همه را آزاد کردند . وقتی این خبر به قبیله یمامه رسید گفتند : ما این همه بزرگواری و آقایی را از کسی ندیده بودیم و به این ترتیب تمام آن قبیله مسلمان شدند .
عایشه گفته : من در تمام عمر خود ، زنی به برکت زویریه به قبیله خودش ندیده بودم . او باعث آن همه برکت نسبت به قبیله خود شده بود .
هر شخصی در جاهلیت صاحب شرافت بود در اسلام نیز صاحب شرافت شد.
بحث بسیار زیبائی در دین اسلام وجود دارد که از ظرایف سیره پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ نیز هست و آن، این بود که کسانی که قبل از آمدن اسلام به جزیرةالعرب دارای رتبه ای بودند بعد از اسلام نیز رتبه آنها شکسته نشد. پیامبر فرمایش بسیار عظیمی دارند می فرمایند : «اَشرَفُکُم فی الجَاهلیّةِ اشرفکم فی الاسلام » هر شخصی که در جاهلیت صاحب شرافت بود همان شخص در اسلام هم صاحب شرافت است . معنی این سخن چیست ؟ این صاحب شرافت که بت پرست و مشرک بود چگونه در اسلام باز هم صاحب شرافت شمرده می شود ؟
ابن عباس می گوید : من خودم از پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیدم که فرمودند : در اسلام 4 نفر مهتر و بزرگ است یکی بشر ابن هلال عبدی ، یکی علی ابن حاتم طائی ، یکی سراقةابن مالک وآخری عروة بن مسعود ثقفی . قبل از اینکه اسلام به جزیرة العرب بیاید مردم این چهار نفر را با انگشت به هم نشان می دادند . اما عجیب این است که پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ می فرمایند : این چهار نفر اعیان عالم اسلام هستند . به این فرهنگ خوب توجه کنید . عروة بن مسعود که در صلح حدیبیه به پیامبر گفته بود : باید کلمه رسول الله را از قرار داد پاک کنی چطور شد که پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ با او چنین برخورد کردند . علت این امر چیست ؟
معنای حدیث : « اشرفکم فی الجاهلیة ، اشرفکم فی اسلام »
راوی میگوید من نزد امام صادق ـ علیه السلام ـ رفتم و گفتم : این حدیث را درک نمی کنم که « اشرفکم فی الجاهلیة ، اشرفکم فی اسلام » حضرت فرمودند : در عرب جاهلی اخلاقیات و فضایلی بود که نمی شد آنها را شکست ، حضرت پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ فرمودند : « کلُّ ما فی الجاهلیة تَحتَ قَدَمَیََّ الّا الاَمَانة » هر چه را که در جاههلیه بود زیر پا گذاشتم مگرامانت را. وقتی پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ بعد از ابوطالب در مکه به یک مشرک پناه برد ، شدیدترین دشمن پیامبر اجازه نداد که به پیامبر آسـیـبی برسانند و گفت که او در پناه من است .
روزگاری عده ای شکارچی ملخ ، دسته ای از ملخها را دنبال می کردند ، در آن حال ملخها به باغ عربی پناه بردند . آن عرب گفت : این ملخها به من پناه آورده اند و من هرگز اجازه نمی دهم که آنها را شکار کنید . عربها در امانت داری بسیار اخلاق عجیبی داشتند .
راوی آمد نزد پیامبر نشست و گفت : آیا این سخن درست است که فرموده اید : « اشرفکم فی الجاهلیه اشرفکم فی الاسلام » حضرت فرمودند : « صدقوا و لیس حیث یذهبوا » درست است اما آن چیزی که در ذهن توست اشتباه است . آن طوری نیست که شما درک کرده اید . پرسید : پس معنای آن چیست ؟ حضرت فرمودند : « کان اشرفهم فی الجاهلیه اسخاهم نفسا » .
قصه هائی از سخاوت عرب جاهلی
اول ـ علی ابن حاتم زمانی که مسلمان نبود ، مردی پیش او آمد و از او 300 دینار خواست . علی ابن حاتم گفت : به خدا قسم که نمی دهم . پرسید چرا ؟ گفت : خیلی کم خواستی باید پول زیاد بخواهی .
دوم ـ یک روز در زمان جاهلیه عرب بادیه نشینی از بیابان می گذشت . یک راهزن حرفه ای به عمد خود را به بیماری زد و جلوی راه آن عرب قرار گرفت . وقتی عرب می خواست عبور کند، آن دزد گفت : می بینی که من بیمار هستم شترت را به من بده ، تا منزل بعدی بروم ، وقتی به آنجا رسیدم منتظر تو می مانم تا شترت را پس بدهم . آن عرب فوراً شترش را داد . آن دزد وقتی سوار شتر شد ، شروع کرد به خنده کردن و گفت : شترت از دست رفت . آن عرب گفت صبر کن یک حرفی بگویم بعد برو . گفت : وقتی به شهر رسیدی این ماجرا را به هیچ کس تعریف نکن . آن دزد گفت : چرا ؟ عرب گفت : « لأن لایَموتَ السَخاءُ فی الصَحرَا » یعنی نگذار سخاوت در صحرا از بین بمیرد، اگر بروی این ماجرا را تعریف کنی ، جود و سخا در بیابان از بین می رود ، کس دیگری هم این حیله را یاد می گیرد و دیگرکسی دیگری را کمک نمی کند .
حضرت می فرمایند می دانید اشرف کیست؟ : اشرف کسی است که « اَسخَاهُم نَفسَا و اَحسَنُهُم خُلقاً و اَحسنُهُم جِوَارًا » ( کتاب الزهد 59 ) گشاده دست بوده ، اخلاقش خوب بوده وهمسایه را اذیت نکند .
سوم ـ علی ابن حاتم برای آشیانه مورچه ها خرده نان می ریخت . وقتی از او پرسیدند: این چه کاری است ؟ گفت :اینها همسایه منزل من هستند ، باید حسن جوار نسبت به این مورچه ها رعایت شد .
« و أکفُّهم اَذیً» اذیت خود را از دیگران دور می کرد . « فذلک الّذی اذا اَسلَمَ لم یزِد اسلامُه الا خیرا » وقتی چنین مردی مسلمان می شد اسلام او جزء خیر چیز دیگری به او نمیافزود .
پس پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ درست فرموده اند که : « اشرفکم فی الجاهلیه ، اشرفکم فی الاسلام » .




